بدون اطلاع قبلی چمدانم را باز بستم. خواستم بخوابم، خوابم نبرد. نگرانم! خودم برای خودم تصمیم گرفتم که فردا برم به سمت تهران. و برای اولین باره که مطمئن نیستم از اینکه کسی ممانعت نکنه! خب چه میشه کرد…
از روزی که مامان سیگار کشیدنمو فهمیده باهام قهره، منم که از اون روز دیگه به راحتی تو خونه به این عمل ارتکاب میورزم! اما تصمیم گرفتم از امشب به شبی یک نخ کاهشش بدم. خیلی از مامان شاکی بودم این روزها. دلم میخواست خیلی چیزها بگم. علی یک بار بهم گفت حالا بعد عذاب وجدان میگیری. منم اصولن به هنگام هجرت پر از احساسات عجیب غریب و از جمله عذاب وجدانم. هنوز که مامان با بیرحمی نگاهم میکنه، اما من دلم گرفته. یعنی دلم میخواد یه جور قبل رفتن از دلش در بیارم، اما بلد نیستم! حالا نمیدونم، شاید هم غرورم اجازه نمیده…. نمیدونم.
اما من فردا باید برم، فکرشم میکنم یخورده دلم میگیره، مثل همیشه که فکر سفر آزارم میده، اما میدونم اگه بمونم حالم روز به روز بدتر میشه…
از سیگارم بدم اومده، سردرد که میگیرم میترسم…
من هیچوقت از نیمه شب ها دلم نمیگرفت، که گرفته!
حالا نمیدونم با قهر فردا چطور باید به مامان بفهمونم که دارم میرم.
حرف تازه ای برای گفتن ندارم، تنهایی اتاق فشارم میده، احساس خلاء میکنم و این احساس بدیه.
باید، باید بتونم چند ساعتی بخوابم، هزار تا کار دارم فردا… دلم میخواد یکی رو از خواب بیدارم کنم و بهش بگم که بی تابم. خوبه این بی تابی؟!
“باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم…
باید امشب بروم…”
اصلن کی گفته سهراب بده؟ خیلیم خوبه. کی میتونه غیر از اون این چنینی بگه که “باید امشب بروم” ؟
خدایا خواب رو بیار…
فردا میرم قبل رفتن فروغ رو ببینم.
باران نوشته بود: “در چشمان تو هزاران درخت قهوه است که بی خوابی مرا تعبیر میکند…” کاش میدانست این شعر مال کیست. بی خوابی هام هم تعبیر میشوند؟!
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام…
پ.ن: خوشحالیم از این است که بعد از سالها خودم را یافتم و دوستانم را آنگونه که باید. خودم، خودی که هستم، نه به فریب، که خالص خالص، و دوستانم، دوستانم که خلوص خودشان و بودنشان کم از خلوص خودم نیست. من تنها حالاست که فهمیده ام، کی ام و چی میخوام. و دوستانی که فهمیده اند کی ام و…
شعر:
خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش، به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من- دل مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد
که عشق -ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ ، اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من، بنام دیدن وچیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زاغاز، به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد، اما
بهار در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه، بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی ، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود
شعر از: “زنده یاد حسین منزوی”


1- یعنی کی میتونه اینقدر گریه کرده باشه؟!