jump to navigation

دات کام شدم! فوریه 18, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

final

دوباره از این خانه هم رخت بر بستم و زین پس در این آدرس خواهم نوشت: http://blog.mahsazarrin.com
یعنی سکوتم را به اینجا برده ام دیگر و این آخرین پست سکوتم در وردپرس است.
این هم آدرس وبسایتم  ( http://mahsazarrin.com ) که علی امسال کادوی تولد بهم داد.
خدافس وردپرس…
لطفن دیگه اینجا کامنت کسی نگذاره، چون نمیبینم. بیاید اون ور!

سالمرگ زنی که چه زود رفت و من چه دوستش میدارم! فوریه 12, 2009

Posted by Mahsa in درباره دیگران, روز نوشت من.
2 comments

لعنت به خواب!
امروز قرار بود بریم ظهیرالدوله، این خواب لعنتی اجازه نداد.
الان شبکه VOA با حسین منصوری فرزند خوانده فروغ فرخزاد، مصاحبه داره. فقط آمدم که خبر بدم، بشتابید. دیگه وقت ندارم، باید برم به تماشا.

ما بی چرا زندگانیم فوریه 11, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من, شعر دیگران.
add a comment

دیروز:
امروز حداقل استرس ندارم!
نشستم کیف پولم رو نگاه کردم. تقریبن 50 هزار ریال موجودی دارم! نون و پنیر و سیگارم هم تموم شده، و این مقدار باید به مصرف این اقلام! برسه. تا زمانی که نفس میکشم تنها مایه ای که برام مونده رو به خریدن این وعده درویشی میرسونم. کلی به مغزم فشار آوردم که از کجا میشه مقداری وجه نقد یا غیر نقد تهیه کرد. مغزم گیرپاج کرد باز، ولش کردم.
روی اپن آشپزخونه نشستم و به یاد روزگاری بی مصرف موزیک SHOW ME LOVE از تاتو را نوش جان کردم، و در حالیکه 4 نخ سیگار فروردین! خریداری شده از یک آقای افغانی به قیمت 200 تومان! به مصرف میرساندم، در نهایت بی فرهنگی آپارتمان نشینی به همراه تاتو فریاد کشیدم و حال بسیار نمودم در نهایت درویشی!
الکی خوشم قاچاقی زنده یعنی دقیقن این!
اصلن نمیدونم چیکار خواهم کرد، خونواده هم تکلیفشون با من معلومه با اون مسخره بازیهایی که درآوردم. و من متعجبم و متاسفم از اون پول وحشتناکی که هر ماه باید بابت دارو و ویزیت برای این مرض مسخره افسردگی پرداخت کنم.
دیشب حال وحشتناکی داشتم و استرس دستم رو میلرزوند. سایه هم اینجا بود و شب خوبی داشتیم، اما استرس قفلم کرده بود. دو تا آلپرازولام انداختم بالا، حالم به شد. شعر خواندیم، شعر خواندیم…
از پیش مشاور برگشته بودم. فقط یک کلمه را میدانم: نمیدانم!
.
امروز:
باران گرفته بود، بی وقفه یکنفس / شاید خدای او در آن زمان گریست
سیگار نیمه سوز، جاپا و یک غزل / بی شک که مرد هم در این مکان گریست

به بارانی که امروز میبارید قسم که آرزوی باریدن دارم. تقریبن هیچ پولی برام نمونده، مامان هنوز باهام قهره، حتی نمیدونم چطور میشه رفت تا شیراز. دلم میخواد تا نفس دارم سیگار بکشم تا نفس تموم شه. اما این سیگارمه که داره تموم میشه. شارژ مالی لعنتی این ایرانسل هم تموم شده. اشک چشمام تموم شده. اما این نفسه که تموم نمیشه. همش زور میزنم که به هیچی فکر نکنم. باید از همه چیزهای استرس زا دوری کنم. باید تنها باشم و فکر نکنم… باید، باید…
ته مانده پولم رو به مصرف این سیگار آشغال خواهم رساند. بعد یا از بی پولی میمیرم، یا نمیمیرم! داشتم خواب انتخابات رو میدیدم. برای من چه فرقی میتونه داشته باشه که چی میشه؟! مگر توی این همه سال چیزی برای من فرق هم کرده که ربط داشته باشه به اینکه رئیس جمهور ایکسه یا ایگرگ؟!
من فقط میخوام سر درد نگیرم و تنها باشم و سیگار داشته باشم و به هیچی فکر نکنم، همین.
خدا! خدای من کجاست؟ من زیادی توکل کردم به خدا و زدم به هر چه بادا باد؟!
نه، من باید باز بخندم از اینکه اینجوری وضعیتم داغونه، من میخندم!
اکنون شعرکی:
تو را برای ابد ترک میکنم مه سا
چه حسن مطلع تلخی برای غم مه سا
پکی عمیق به سیگار میزنم، اما
تو نیستی که ببینی چه میکشم مه سا
برای آنکه تو را از تو بیشتر میخواست
چه سرنوشت بدی را زدی رقم مه سا
مرا به حال خودم وا گذاشته اند همه
همه … همه … اما تو هم،  تو هم … مه سا ؟!
/ شعر از امیرپیمان رمضانی /
ردیف اصلی “مریم” بود.

نـــــــــــــه فوریه 9, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

می زدم باز. ابسولوت بلک اند وایت. حالم به هم خورد. این خط این نشون، دیگه نمیزنم. لحظه رو از اونی که بود خرابترش کردم …
گه خوردم رسمن!

هی هی هی … فوریه 8, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

در نزدیکیهای خودم تنها نشسته ام
نوسانها خاکستر شد
و خاکسترها از میان انگشتانم فرو ریخت
/شعر از سهراب سپهری با همکاری مه سا سکوت/

از خودم دور نیستم و تنهایی این را تعبیر میکند. دیشب ــ یعنی صبح زود ــ دیدم که دارم بلند بلند فکر میکنم. بعد صدای فکرهایم را ظبط کردم و گوش دادم. دیدم که چقدر من از واژه “نمیدونم” استفاده میکنم! دیدم صدام قدری گرفته، دیدم چه خوب حرف میزنم! دیدم خودم میفهمم چی میگم!
باز من هستم خونه مرضیه و تنهایی مفرط. رفته اند هند این بار، تا یک هفته بعد. خوبه، بعد از اون جریانات قاراشمیشی که اتفاق افتاد یک تنهایی ناب میتواند ری ستم (ReSet) کند.
من هنوز تا بالا آمدن رسمی وبسایتم اینجا توی این سکوت هم خواهم نوشت.
اگه میموندم خفه میشدم. احساسات تقریبن اجق وجقی دارم الان! اولن چرا اینقدر گرمه؟ دومن مثل اسب دودیده ام این چند روز آخر و تنهایی. یه وقتایی دلم میخواد مشت بزنم تو دهنم، اه، بسه دیگه، من که اینطوری نبودم که. نمیدونم هیچ رقمی ارضا نمیشم، هی میکشم، هی هیچی نمیشه.
در حال حاضر هیچگونه موضعی نسبت به جهان هستی ندارم! البته به جز اینکه به شدت خدام رو سپاس میگم، چاکرشم هستیم، اون هرکاری میشده کرده، حالا من اوسکولم به اون چه!
اشتهام دوباره رو به مرجله گه گذاشته و تقریبن بی هیچ زنده ایم! اصلن حالا که چی من میام واسه خودم اینجا چرت مینویسم؟! همینه که هست. “از اول دیوانه بود این دختر”. یعنی اینکه بعدن دیوانه نشد، از همون اولشم دیوانه بود. هی! حال میکنی با تنهایی خودت ها!
میدونم تو دیگه عاقل نمیشی / تو دیگه برای من دل نمیشی
هی مدام این آهنگ میخونه، بعد دوباره تکرار میشه.
خانم مادر هنوز باهام قهره! یعنی از روزی که اومدم زیــنگ هم نزده. چه کنم آخه ننه جون؟! بخدا بزارم به حال خودم.
ها، حالا فهمیدم چرا این اراجیف را ثبت میکنم. ثبت میکنم برای امروز. همین امروزِ امروز. شاید همین امروز هر روز مهمترین روز زندگی ما باشه.
سایه دیشب میگفت: “مرا از فرط عشق او، ز شادی عار می آید”.
امروز کلی با فروغ حرفیدم و فروغ چون همیشه بلند بلند میخندید! وقتی بهش گفتم که الان هشت ماهه ناهار نون و پنیر و احیانن صبحانه جات دیگر میخورم، گفت: گفتم که درویشی، همون درویشه که تو حافظیه بود. سایه میگفت تمام روزهای که شیراز بودی، حس میکردم شیراز بودیم! چقدر من این دو تا دختر رو دوست میدارم با دیوانگیهای مشترکشان!
به سرم زده یک پارتی مسخره درویشی بگیرم اینجا.
سایه خواهد آمد.
حالا وراجی بسه دیگه پاشو بریم وقت مشاور دارم. با علی میرم. تا چه پیش آید…
پ.ن: در آخر از خداوند منان خواستارم مرضیه اینا اونقدر پولدار بشن که هی برن دور دنیا رو بگردن!
حس شعر هم فعلن ندارم. خدافس.

دات کام و دانلود ای ساربان فوریه 4, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
2 comments

سخت درگیر راست و ریست کردن تمپلیت وبسایتم (که علی بهم کادوی تولد داده) ، هستم.
مطالب این بلاگم و اون بلاگم و … هم منتقل شده روی وبسایتم و یه سری بخشهای دیگه هم داره که زمان میبره تا بالا اومدنش.
خلاصه اینکه دات کامیدم! (یعنی دات کام شدم) —> http://mahsazarrin.com
خیلی کار داره هنوزها!
بعدم اینکه نمیدونم چرا اصلن حوصله نوشتن ندارم.

1:آخرش این آهنگو گیر نیاوردم که:
“گذشتم از او به خیره سری / گرفته ره مه دگری / کنون چه کنم با خطای دلم / که رفت زِ برم آشنای دلم”

2:آهنگ “ای ساربان” از نامجو رو که هلاکشم بالاخره آپلود کردم واسه سکوتم که روانی وار پُر بوده از این آهنگ.

دانلـــــــــــــــــــــــود کن تا کف مرگ شی!

3: “روانی وار” و “کف مرگ” از دسته واژگان مه سا ساز هستند. بعدم اینکه این 3 پی نوشت نبود، ضمیمه پرونده بود. حالا چه فرقی میکنه؟! نه، نمیکنه.

4. اینم یادم رفت بگم که همون شب که فردای اون شب بود، پیچوندم اومدم تهران و بسی خرسند گشتم ! D: یعنی دوشنبه بود فکر کنم، عصرش رفتیم وداع در کافی شاپ، بعدم بی مقدمه به سمت تهران.

رفتن همیشه رفتن ژانویه 26, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

بدون اطلاع قبلی چمدانم را باز بستم. خواستم بخوابم، خوابم نبرد. نگرانم! خودم برای خودم تصمیم گرفتم که فردا برم به سمت تهران. و برای اولین باره که مطمئن نیستم از اینکه کسی ممانعت نکنه! خب چه میشه کرد…
از روزی که مامان سیگار کشیدنمو فهمیده باهام قهره، منم که از اون روز دیگه به راحتی تو خونه به این عمل ارتکاب میورزم! اما تصمیم گرفتم از امشب به شبی یک نخ کاهشش بدم. خیلی از مامان شاکی بودم این روزها. دلم میخواست خیلی چیزها بگم. علی یک بار بهم گفت حالا بعد عذاب وجدان میگیری. منم اصولن به هنگام هجرت پر از احساسات عجیب غریب و از جمله عذاب وجدانم. هنوز که مامان با بیرحمی نگاهم میکنه، اما من دلم گرفته. یعنی دلم میخواد یه جور قبل رفتن از دلش در بیارم، اما بلد نیستم! حالا نمیدونم، شاید هم غرورم اجازه نمیده…. نمیدونم.
اما من فردا باید برم، فکرشم میکنم یخورده دلم میگیره، مثل همیشه که فکر سفر آزارم میده، اما میدونم اگه بمونم حالم روز به روز بدتر میشه…
از سیگارم بدم اومده، سردرد که میگیرم میترسم…
من هیچوقت از نیمه شب ها دلم نمیگرفت، که گرفته!
حالا نمیدونم با قهر فردا چطور باید به مامان بفهمونم که دارم میرم.
حرف تازه ای برای گفتن ندارم، تنهایی اتاق فشارم میده، احساس خلاء میکنم و این احساس بدیه.
باید، باید بتونم چند ساعتی بخوابم، هزار تا کار دارم فردا… دلم میخواد یکی رو از خواب بیدارم کنم و بهش بگم که بی تابم. خوبه این بی تابی؟!
“باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم…
باید امشب بروم…”
اصلن کی گفته سهراب بده؟ خیلیم خوبه. کی میتونه غیر از اون این چنینی بگه که “باید امشب بروم” ؟
خدایا خواب رو بیار…
فردا میرم قبل رفتن فروغ رو ببینم.
باران نوشته بود: “در چشمان تو هزاران درخت قهوه است که بی خوابی مرا تعبیر میکند…” کاش میدانست این شعر مال کیست. بی خوابی هام هم تعبیر میشوند؟!
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام…

پ.ن: خوشحالیم از این است که بعد از سالها خودم را یافتم و دوستانم را آنگونه که باید. خودم، خودی که هستم، نه به فریب، که خالص خالص، و دوستانم، دوستانم که خلوص خودشان و بودنشان کم از خلوص خودم نیست. من تنها حالاست که فهمیده ام، کی ام و چی میخوام. و دوستانی که فهمیده اند کی ام و…

شعر:
خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش، به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من- دل مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد
که عشق -ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود

گل شکفته خداحافظ ، اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من، بنام دیدن وچیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زاغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد، اما
بهار در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه، بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی ، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

شعر از: “زنده یاد حسین منزوی”

نگاه كن كه چه برفی می بارد… ژانویه 23, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
1 comment so far

dsc03286mmmmm

برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!  /  بنشين، خوش نشسته‌اي بر بام.
پاکي آوردي ــ اي اميد ِ سپيد! ــ  /  همه آلوده‌گي‌ست اين ايام

این دفتر را با شادی آغاز میکنم که بعد 12 ساعت مداوم زار زاریدن، نزدیک به 12 ساعتی صفاییدیم.
لابه لای گریه ها تا این صبح شریف مسیج بازی ها کماکان ادامه داشت. ناگهان جرقه ای! اینک موج سنگین گذر زمان است که در من میگذرد، یعنی تا صبح شریف داشت میگذشت. بعدن زمان در ساعت 9:30 صبح شریف لا به لای آهنگهای توی گوشم و رفت و آمد مسیج ها، متوقف شد. من اصلن نخوابیدم هنوز، از همون دیروز…
برای بار سوم تکرار میکنم: لحظه ای درنگ. سایه: مه سا به مسیح سلام کن و بخواه! میای تهران میریم کلیسا. من: شکه شدم، تا حالا بهش فکر نکرده بودم! چرا نه؟ این هم یک راهه.
نه، من در بند مذهبی نگنجیده ام. اما مسیح در صبح شریف 4 بهمن مرا فرا میخواند.
من به فروغ: بیدار شدی ندا بده. دوباره: حالم خرابه، میخوام برم کلیسا. دوباره: آدرسشم ندارم. فروغ: آدرس چی؟ بزن خونه. ــ من توی توهمم که اصلن بهش گفتم یا نه ــ زنگ میزنم، فروغ خواب آلود: وای چی شده بود؟! من: بیا بعد برات میگم، البته اگر بتونم بیام، نمیدونم، یعنی اصلن نمیدونم! ــ بعد من: به نام مسیح، امروز ما رو بطلب، جوری که خودمم نفهمم (البته آخرشم نمیفهمم).
من حاضر میشم، موهای ساده و با مقنعه و سرتاپا سیاه. بعد خودمو میبینم که پایینم و دارم شماره میگیرم! اومدم.
.
جلوی در بزرگ کلیسای خیابون آریانای شیراز: میزنگیم و میکوبیم، میزنگیم و میکوبیم. باز نمیشود. بهش میگویم: ببین مسیح مقدس! حالا ما یه بار از تو خواستیما، باز کن دیگه. مسیح مقدس باز نمیکند، او هدایتم میکند، مگر نه پیامبران رسالتشان هدایت است و نشان راه. راه این است!
برمیگردیم. یک نفر از پشت سر میپرد مرا میگیرد! مینا. ــ ترسوندیم دختر، تو از کجا پیدات شد؟ ــ امتحان داشتم اینجا. دست و پا شکسته تند حرفهایی میزنیم. مینا دوستش منتظر است. من داد میزنم: به کسی نگو منو اینجا دیدیا! مینا سوار ماشین آقای بابای دوستش که میشود، دستپاچه مسیج میزنم: مینا بگو بگو.
من کارت دانشجوییمو هنوز دارم، ولی عمرن درش بیارم. ــ اِ، جمعه ها رایگانه، ایناها! اِ چه خوب یو ها ها!
توی حافظیه دارد بجای آواز غزل های حافظ، مهدی بیا میخواند. آخه قربونت برم، رفتی پشت پرده خودتم نشون نمیدی دیگه خاطرخوا کردی رفتی! من: ها! پس بخاطر مهدی رایگانه. ــ آها!!!
سلام حافظ! مسیح فرستادتم پیش تو، گفت فعلن برو به اون بگو. بهش میگم، جواب میده: “گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد… ــ باشه مرسی.
یک عکس
هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی. بریم همون قبرستونی که اون بار رفتیم بسیگاریم. (قبرستون یعنی یک قبرستون که اینور و اونور آرامگاهه، نه چیز دیگری) ، میریم همون قبرستون. سرده ها، وای، بسیگارییییم. وای، خیلی ناجوانمردانه سرد است.
بعد از ساعتها که لرزان لرزان میزنیم بیرون، ببین چه برفی میبارد!!!
گازیم و همچنان یخبندان و کلیه دستگاههای خودپرداز فک کنم آنفلونزا گرفتن. پیاده، پیاده، پیاده، لرزان، لرزان، لرزان، شعر، شعر، شعر، خنده، تلافی، تلافی 12 ساعت گذشته. آش؟! تعطیله! کافی شاپ؟ همه بستن! یخ زدیم. ببین چه برفی میبارد!!! پیاده، شعر، حرف، عشق، حال، همین، اوفی عقده دلم خالی شد! گاز؟ منو یاد دادگاه انداخت! دادگاه یاد دستبند؟! نه برعکس، از آخر، یعنی از وسطم که نبود، نمیدونم.
آموزشگاه جهانگردی، حالا میچسبد چای داغ، چای میزنیم. آخه کدوم بنی بشری الان تو خیابونه؟ اونم پیاده؟!!! خب حتمن ما!
بعد اگه گفتی کجا؟ عشق من! ذرت مکزیکی داغ! اوکی، اما خاک بر سرش مگه نگفتم تند نباشه، عیب نداره.
وااای باز پیاده؟ حالا وقت سیگاره و من چقدر خیابونها رو وقتی که اینقدر خلوته دوست دارم!
پیاده، پیاده، سرویس شدیم، آقا آخره خطه، نخود نخود، هرکی رود خانه خود.
ببین چه برفی…
من: بمب انرژی. مرسی بابا مسیح. دستت درست!

کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد  /  که طمع بر گرفته‌ايم از کام…
خام‌سوزيم، الغرض، بدرود!  /  تو فرود آي، برف ِ تازه، سلام!

زمین شرورانه تاریک است، پس چرا شعرهای تو روشن است؟! ژانویه 23, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

dsc03280mm1- یعنی کی میتونه اینقدر گریه کرده باشه؟!

2- میتوان با وقاحت در حضور اعضا خانواده یک پاکت سیگار را آتیش به آتیش دود کرد و هزار بار ای ساربان را گوش داد و گفتن که دلم میخواهد!

3- درست از غروب دیرزو تا الان که صبح امروزه داره میخونه: ای ساربان، ای کاروان…. نه، خسته نشدم.

پ.ن: باید یادم بماند!

شعر:

امیدی
پاکی و ایمانی
زنی
که نان و رخت‌اش را
در این قربان‌گاه ِ بی‌عدالت
برخی‌ی ِ محکومی می‌کند که من‌ام.
—–

جُستن‌اش را پا نفرسودم:
به هنگامی که رشته‌ی ِ دار ِ من ازهم‌گسست
چنان‌چون فرمان ِ بخششی فرود آمد. ــ

هم در آن هنگام
که زمین را دیگر
به رهائی‌ی ِ من امیدی نبود
و مرا به جز این
امکان ِ انتقامی
که بداندیشانه بی‌گناه بمانم!

جُستن‌اش را پا نفرسودم.
نه عشق ِ نخستین
نه امید ِ آخرین بود
نیز
پیام ِ ما لب‌خندی نبود
نه اشکی.
هم‌چنان که، با یک‌دیگر چون به سخن در آمدیم
گفتنی‌ها را همه گفته یافتیم
چندان که دیگر هیچ چیز در میانه
ناگفته نمانده بود.
/شعر از ا.بامداد/

ما باهمان تنهایان ژانویه 19, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

کوهها با همند و تنهایند / همچون ما با همان تنهایان

دست خسته به فرمان نیست… نه، باید بنویسم.
موزیک صحنه، آهنگ “از کرخه تا راین” است و مرا میبرد… به آن سال های دور… دور… دور که فیلم را میدیدم.
دل میخواهد به هر نحوی شده گریه کند، گریه اش نمیگیرد. نه که من تاب و توانم کم باشد، نه، تاب و توانش بیش از اینهاست دل. تنهایی بختی ست که انگار هرگز رو به من نخواهد کرد و من همچنان در سکوتم. شاید با تو سخن میگویم، با تو…
نه تاب ماندن است، نه توان گریز، اما میمانم همچنان پای برجا، “تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام”. کوه ها هم گریه شان میگیرد گاهی، نه؟ اما گریه که نمیکنند، میکنند؟ تو دیده ای که کوهی بگرید؟ یا اصلن قاه قاه بخندد؟
فقط  لابد به آوای این موزیک باید عمیق و سر به زیر لبخندی بزند، ها؟!
.
ابری سایبانم است که گاهی میگرید، اما تمام نمیشود… ابر بارانی من… پایین می آید تا قد نوازشی بر سرم، و موهایم را دوست دارد آشفته کند بازی باد، باد می آید… ما همچنان ایستاده ایم… ببار تا تازه شویم هردو، تو می روی، اما می آیی، ابرکم، ابرکم…
خانه ما که اینجا نیست… خانه ما کومه ای ست… خانه ما در انتهای زمین است ابرکم… تحمل می بایدمان کرد، و سخت تنهایانیم… سخت تنهایان…
ما باغ های بی برگ را دیده ایم و خندیده ایم، ما باهمان تنهایان! و من تاب آورده ام بغض همیشه ات را. “پس گریه کن مرا”. بر آتشفشان ها که پوزخند میزنی، دوست ترت میدارم و تو میباری. من با تو توی دلم میگریم، نه که تاب و توانم نباشد، نه… نه…
بیابان بیابان خوابت را دیده ام، “تو می آیی و آستانه پر از عشق میشود”.
بیابان بیابان درد کشیده ام. تو میدانی ابرکم، تو با من میباری ابرکم و تنزل و سقوط را بر نمیتابی. تو می آیی تا پرواز، تا با همین پاهای بسته در کوه پایه هام، پرواز، پرواز…
ما با همان تنهایانیم و گاه که بی اشک میشکنم تو باران باران بارانی!
“ای دیریافته با تو سخن میگویم”!
باران باران دوست میدارمت.

شعر:
ميوه بر شاخه شدم
سنگپاره در كف كودك.
طلسم معجزتي
مگر پناه دهد از گزند خويشتنم
چنين كه
دست تطاول به خود گشاده، منم !

بالا بلند !
بر جلو خان منظرم
چون گردش اطلسي ابر
قدم بردار.

از هجوم پرنده بي پناهي
چون به خانه باز آيم
پيش از آن كه در بگشايم
بر تختگاه ايوان
جلوه اي كن
با رخساري كه باران و زمزمه است.

چنان كن كه مجالي اندكك را درخور است،
كه تبردار واقعه را
ديگر
دست خسته
به فرمان
نيست.

كه گفته است
من آخرين بازمانده فرزانگان زمينم؟
من آن غول زيبايم كه در استواي زمين ايستاده است
غريق زلالي همه آب هاي جهان،
وچشم انداز شيطنتش
خاستگاه ستاره ئي ست.

در انتهاي زمينم كومه اي هست،
آن جا كه پا در جائي خاك
همچون رقص سراب
بر فريب عطش
تكيه مي كند.

در مفصل انسان و خدا
آري
در مفصل خاك و پوكم كومه اي نا استوار هست ،
و بادي كه بر لكة تاريك مي گذرد
بر ايوان بي رونق سردم
جاروب مي كشد.

بردگان عاليجاه را ديده ام من
در كاخ هاي بلند
كه قلاده هاي زرين به گردن داشتند
و آزاده مردم را
در جاده هاي مرقع
كه سرود گويان
پياده به مقتل مي رفتند .

خانة من در انتهاي جهان است
در مفصل خاك و پوك.

با ما گفته بودند:
“ آن كلام مقدس را
با شما خواهيم آموخت،
ليكن به خاطر آن
عقوبتي جانفرساي را
تحمل مي بايدتان كرد .”

عقوبت دشوار را چندان تاب آورديم
آري
كه كلام مقدس مان
باري
از خاطر
گريخت!
/شعر از ا.بامداد/

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.