رفتن ژوئن 22, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من.3 comments
حالم خوب نیست، میدونم بالاخره یه روز باید با این قسمت از داستان هم روبرو بشم، اماشاید دوباره سفر رو یک روز به تاخیر بندازم.
باید هیچ بهونه ای برای موندن نداشته باشم، کسی چه میدونه شاید هم امشب برم، اااااااااااااه ……..
اصلا خودمم نمیدونم.
پ.ن: امروز 22 ژوئن هست، یعنی یک سال از اون روز گذشته!
خداحافظ شهر بهار نارنج و شراب ژوئن 21, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من.1 comment so far
اي پرنده ي مهاجر، اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست، بين دنياي تو با من
……….
ای پرنده مهاجر، ای همه شوق پریدن
خستگی یه کوله باره، روی رخوت تن من
مثل یک پلنگ زخمی، پُرِ وحشت نگاهم
میمیرم اما هنوزم، دنبال یه جون پناهم…………
الان خودم هم نمیدانم چه حسی دارم! این بار سوم است که شهر گل و بلبل را ترک میکنم و مثل پرنده های مهاجر دنبال این سرنوشت سمج پر میزنم، منتها این بار رفتنم برگشتی ندارد.
عجیب است که نه گریه ام میگیرد نه خنده ام میگیرد، نمیدانم که این روز آخری چه باید بنویسم و “به نمیدانم های خودم ایمان دارم”.
دیروز قرار بود بروم، رخت بر بسته بودم اما این دم آخری به چند دلیل رفتنم را یکی دو روز عقب انداختم، شاید هم بدون دلیل!
آمده ام اینجا که با خودم خداحافظی کنم و با زادگاهم که بهار هایش همیشه آدم را مست میکرد، و دیروز آخرین روز آخرین بهارم بود…
خداحافظ شهر عطر بهار نارنج و رُزهای مخملی
خداحافظ برگهای پاییزی کنار خیابانهای پردرخت که دیگر خش خشتان سرشار از لذتی کودکانه ام نخواهد کرد
خداحافظ شرابهای ناب خورده و نخورده ام در بعد از ظهرهای پنهانی
خداحافظ نوجوانی قشنگ و سرخورده ام توی بُهت هیجان و درد که دیگر با درد هم برنمیگردی
خداحافظ همه گریه های تنهاییم برای همیشه
خداحافظ دلتنگیهای مدام و لذتهای گاه و بیگاهم
خداحافظ همه عشقهای پاک بی فرجام
خداحافظ گلهای لای دفتر پاره های شعرها و خاطراتم
خداحافظ بابا که هیچوقت نبودی
خداحافظ مامان که یک روز مابین مرگ و زندگیم مثل همیشه دلت را شکستم
خداحافظ آینه بی زنگار شاهد همه خنده ها و گریه هایم
خداحافظ اتاق همیشه در بسته به روی خودم و کوچه های کودکیم
خداحافظ کامپیوتر خوش قلبم که با بیرحمی جانشین کاغذ پاره ها و کتابهایم شدی
حداحافظ جوانی سرگردانم از شهری به شهری، از غربتی به غربتی
خداحافظ شیرازم، بارم را بسته ام، فردا میروم، یا پس فردا، این بار به تهران، برای همیشه، و نمیدانم این تویی که تنها میمانی یا …
دوست دارم آخر این خطها بگویم دوستت دارم، نمیدانم به کی یا چی!
دوستت دارم!
اینطوری بهتر است…
دردا من جوانی را به سر کردم *** تنها از دیار خود سفر کردم
پ.ن:
هنوز در سفرم
خیال میکنم در آبهای جهان قایقی ست
و من، مسافر قایق، هزارها سال است
سرود زنده دریانوردی های کهن را
به گوش روزنه های فصول میخوانم
و پیش میرانم…..
ایستگاه آخر ژوئن 21, 2008
Posted by Mahsa in شعر دیگران.add a comment
از همه اهل خیابان بی چتر ترم
به ایستگاه آخر که رسیدیم در ویرانه آغوشت پناهم ده
قول میدهم باران که نبارید برای همیشه ی خدا ترکت کنم
بانو خطابم نکن!
روزی که به چشمهای تو معتاد شدم،
روزگار متانتم را گرفت
دیگر از آدمها هم بدم می آید،
از سگها، بادبادکها، قاصدکها…
نگو چرا دلت خوش نیست،
مگر نمیدانی زخم خورده ام؟
زخم خورده و مثل اشک مرد بی غرور و شکسته
…
نگاه کن…
به ایستگاه آخر رسیده ایم
خدا کند برای همیشه باران ببارد…
چطوری شد که من لیسانس گرفتم ژوئن 15, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من.2 comments
«گواهی میشود خانم “بنده” به علت مسمومیت شدید غذایی نیاز به یک روز استراحت پزشکی از تاریخ 26/3/84 لغایت همان روز دارند»
و زیر نوشته خانم دکتر امضا و مُهر پزشک معتمد دانشگاه خودنمایی میکرد.
و همه اینها یعنی اینکه:
من میتوانم درس ترجمه اسناد و مکاتبات (2) را که تنها درس ترم ده ام بود، حذف پزشکی نمایم و در خوابگاه گرم و خو ش آب و هوای اهواز در روزهای پایانی خرداد که به مدت سه روز بعد از بمبگذاریهای آن سال از آب گوارای تصفیه نشده و برق مهربان محروم بود، به استراحت بپردازم و سگ تو ضرر یک ترم یازده هم برای همین یک درس دوباره توی خوابگاه گرامی و محترم شهر اهواز بمانم.
حالا چرا بنده تا همینجاش هم به خاطر شش (به عدد:6) تا تک واحد مجبور شده بودم دو ترم اضافه بر سازمان، یعنی ترم 9 و 10 در شهر دوست داشتنی اهواز به فعالیت شیرین الافی بپردازم، و اصلا چی شد که من 6 تا تک واحد یعنی 3 تا دو واحدی اضافی آوردم برمیگردد به پیچیدگی اسرارآلود شخصیت شخص شخیص جناب استاد دکتر اسماعیل البارودی متولد عراق!!! که شخصیت شخیصش کمی به شعبان بی مُخ خودمان و کمی هم به آقای صدام حسین رفته بود، و همچنین قلدریهای پی در پی اینجانب با ایشان و نیز این نکته که هیچکس پیدا نشد بگه بابا جون بارودی بارودیه، همه هم میدونن که بارودیه، هرکس هم به قدر توان خویش پشت سر ایشان لغز میخواند، حالا این وسط تو چیکاره ای که وایمیسی جلوش و قلدری مینمایی؟!
درددل را کم کنم، قرار شد این تنها و آخرین واحد شریف را برایمان حذف پزشکی بنمایند، که ما گویی به یکباره جانی تازه گرفته و از بیمارستان در رفته و به سمت دانشکده باستانی سه گوش سرازیر شدیم و به سوی آخرین امتحان مقطع کارشناسیمان شتافتیم، که در اینجا ناگهان در حیاط دانشکده با استاد عباس کچل مواجه گشتیم و استاد چنین فرمودند: «به به، خانم زرین چنگ!!! چه عجب ما به افتخار دیدارتان نائل آمدیم» ، در این اثنا بنده که میخواستم شروع به زنجه موره بنمایم و التماس بنمایم که استاد سه روز است تو این گرمای اهواز نه برق داریم نه آب، و این روزها که اهواز توسط وابستگان اجنبی و بیگانگان مورد بمبگذاری قرار میگرفته ما توی جو بودیم و درس خواندن بسی مشکل بوده است، و از همه اینها مهمتر بنده دیشب تا نیمه های بین شب و صبح توی بیمارستان در حال شتافتن به دیار باقی بوده ام و تازه نامه حذف پزشکی هم دارم، اما با اینحال بخاطر عشق بی وقفه ای که به شما دارم از بیمارستان در رفته ام تا به امتحان شما برسم، ناگهان فریاد استا عباس کچل شروع شد که: «ای بچه پررو پس در طول ترم کجا الافی مینمودی؟ حتی یک جلسه هم سر کلاس نیامده ای، حالا میخواهی امتحان هم بدهی؟! امتحان بی امتحان!»
و بنده گریه کنان و زار زنان به اتاق مدیر گروه همی رفته و بسی التماس نمودم و پس از التماسهای بسیار بنا شد استاد عباس کچل لطف نموده و نمره اینجانب را از ده (به عدد 10) کم نمایند.
و اینچنین شد که سه سال پیش در چنین روزی به تاریخ 26/3/84 ما که ترجمه اسناد و مکاتبات (1) را در کارنامه شریفه بیست (به عدد:20) شده بودیم، ترجمه اسناد و مکاتبات (2) را بهرحال پاس نمودیم و پس از تحمل رنج ومشقت بسیار، با بدبختی به اخذ درجه شریف کارشناسی (Bachelor of Science) زبان انگلیسی (از دانشکده ادبیات و زبانهای خارجی «سه گوش» دانشگاه شهید چمران اهواز) نائل گشتیم.
Thirty Minutes ژوئن 14, 2008
Posted by Mahsa in شعر دیگران.add a comment
Out of mind
Out of time
To decide
Do we run?
Should I hide?
For the rest
Of my life
Can we fly?
Do I stay?
We could lose
We could fail
In the moment
It takes
To make plans
Or mistakes
Thirty minutes, a blink of an eye
Thirty minutes to alter our lives
Thirty minutes to make up my mind
Thirty minutes to finally decide
Thirty minutes to whisper your name
Thirty minutes to shoulder the blame
Thirty minutes of bliss, thirty lies
Thirty minutes to finally decide
Carousels
In the sky
That we shape
With our eyes
Under shade
Silhouettes
Casting shame
Crying rain
Can we fly?
Do I stay?
We could lose
We could fail
Either way
Options change
Chances fail
Trains derail
Thirty minutes, a blink of an eye
Thirty minutes to alter our lives
Thirty minutes to make up my mind
Thirty minutes to finally decide
Thirty minutes to whisper your name
Thirty minutes to shoulder the blame
Thirty minutes of bliss, thirty lies
Thirty minutes to finally decide
To decide
To decide, to decide, to decide
To decide
To decide, to decide, to decide
بغض کرده ام باز ژوئن 10, 2008
Posted by Mahsa in شعر دیگران.1 comment so far
پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم؟
چرا به من شک می کنی ؟ من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو؟
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو؟
گریه نمی کنم نرو، آه نمی کشم، بشین
حرف نمی زنم بمون، بغض نمی کنم، ببین
سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو
نزار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه
بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
گریه نمی کنم نرو، آه نمی کشم، بشین
حرف نمی زنم بمون، بغض نمی کنم، ببین
نوازشم کن و ببین عشق میریزه از صدام
صدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانه هام
اگر چه من به چشم تو کَم ام، قدیمی ام، گُم ام
آتش فشان عشقم و دریایِ پر تلاطم ام
گریه نمی کنم نرو، آه نمی کشم، بشین
حرف نمی زنم بمون، بغض نمی کنم، ببین
با تو بی تو دیگه دیگه نه اصلا ژوئن 5, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من.1 comment so far
مثل روزهای کِشدارِ امتحانهای فصلهای گرم روزهای گرم کِشدار اهــــــــــــــــــــــواز
و آهنگ یاس است که زیر گوشم کــــــــــــــــــــِش می آید:
با تو بی تو دیگه دیگه نه اصلا
با تو بی تو دیگه دیگه نه اصلا
با تو بی تو دیگه دیگه نه اصلا
با تو بی تو دیگه دیگه نه اصلا
بـــــا تو بـــــی تو دیگه دیگه نه اصلا
هيچ کلمه يي سفيدي ِحضور ِ مرا آيينه نمي شود! ژوئن 2, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من, شعر دیگران.1 comment so far
مُهر بر لب زده، خون میخورم و خاموشم”
این هفته ها که با سکوت تلخیها گذشت،
حالا آمده ام نشسته ام پای کیبورد تا سکوت سمج را فریاد بزنم، باز هم نمیشود. یعنی اگر بتوانم هم نمیشود. ذهنم چنان پراکنده است که قرار نیست گفته هایم درباره هیچ موضوعی باشد، خدای من گاهی سخن گفتن چه سخت میشود! اینطور میشود که آدم یکدفعه هوس میکند سکوت را برگزیند و دپرس شود.
بعضی چیزها را نمیفهمم: مثلا چی شد که اینطوری شد؟!
بعضی چیزها را به سختی میفهمم: مثلا خوابم یا بیدارم؟!
بعضی چیزها را میفهمم: مثلا آدم اگر برای زندگی هیچ باشد خیلی بهتر است تا برای هیچ زنده باشد!
خب همه اینها اسمش باز هم زندگی ست، ولی حالا با این هم کاری ندارم.
یک حس بد از دیروز که دوباره خودم را شناختم جانم را مثل خوره میخورد که نمیتوانم بگویم چیست، فقط شاید بتوانم بگویم که همه چیز از درون خودم است و از دست خودم گله دارم، حالا شکایت پیش کی برم؟
“داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام! همین.”
“خوشا به حال لک لکا
که عشقشون قاف نداره
خوشا به حال لک لکا
که مرگشون گاف نداره
خوشا به حال لک لکا
که خوابشون واو نداره
خوشا به حال لک لکا
که لک لکن… که لک لکن!
با بالای سپیدشون
تو آسمون پر می زنن
رها و شاد، بی دغدغه…
هر جا بخوان سر می زنن
اوج می گیرن تو آسمون
تو آسمون بی نشون…
سر به هوا به عشقشون
از عشق، پرپر می زنن…”
“استاد پناهی”
