تولد ماه شب مهتاب آگوست 29, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من.add a comment
تولد 22 سالگی ماه شب مهتاب است امروز.
یک تولد دو نفره حسابی گرفتیم.
بی خیال آنچه دیگران میگویند!
تولدش مبارک!
یک تولد دو نفره حسابی گرفتیم.
بی خیال آنچه دیگران میگویند!
تولدش مبارک!
ماجراهای من و سفر مشهد آگوست 22, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من.3 comments
از اولین و فکر میکنم آخرین سفر مشهد برگشته ام. سفر این بار کلی برای خودش ماجرا داشت! که به ترتیب اهمیت از قرار زیرند:
1- یک چند نفری مان حسابی با هم دعوایشان شد، و کلی سوژه جور شد.
2- پول یکی مان را تو خیابان زدند که خیلی بامزه بود.
3- گواهینامه یکی مان را که برای ضمانت خانه کرایه ای داده بود، پیچاندند و دیگه هم گیرش نیومد، و اصولا باید منتظر باشیم که همین روزها بنده خدا را به جرم قاچاق و از این قبیل دستگیر کنند.
4- من ولی توی مجتمع جهانگردی به اتفاق مامان و داداش محترم، کلی با خوردن و خوابیدنِ محض صفا نمودم.
5- مهمترین خبر را در آخر میگویم که روز آخری که داشتم به اتفاق آقای داداش از تقریبا جلوی حرم مطهر رد میشدم، از آنجا که من اصولا آدم نامطهری هستم، یک خواهر مطهر که از قضا خادم حرم مطهر بود، با دیدن چهره آویزان من که بی شباهت به میت نبود، شیون کنان چنگ به صورت خویش انداخت، و خطاب به آقای داداشم (و نه خطاب به چهره نامطهر بنده) با بانگی بلند سه مرتبه فرمود: خیلی افتضاحه، خیلی افتضاحه، خیلی افتضاحه!!! (من را داشت میگفت و منظورش این بود که آقای داداشم چهره شلخته مسافرت آگینِ نامطهر و پلید بنده را از آنجا دور کند.) در این لحظه آقای داداشم من را که فریاد زنان میگفتم ریختت افتضاحه و میرفتم که در چنگ اندازی به چهره مطهرش او را یاری بدهم، کشید و گفت بیا برویم آبجی، مگر دنبال شر میگردی؟! و بدینوسیله مرا از محل دور نمود تا چهره شریف حرم مطهر و خادمهای بسیار باشرفش به ریخت نحس و پلید بنده، بیش از آن نخورد.
این بود انشای من درباره تابستان و سفر اول و آخر به مشهد مقدس.
نتیجه اخلاقی که از این داستان میگیریم این است که ای مامان! دیگر سالی یک بار به بنده گیر ندهید که یکبار هم شده بیا مشهد.
1- یک چند نفری مان حسابی با هم دعوایشان شد، و کلی سوژه جور شد.
2- پول یکی مان را تو خیابان زدند که خیلی بامزه بود.
3- گواهینامه یکی مان را که برای ضمانت خانه کرایه ای داده بود، پیچاندند و دیگه هم گیرش نیومد، و اصولا باید منتظر باشیم که همین روزها بنده خدا را به جرم قاچاق و از این قبیل دستگیر کنند.
4- من ولی توی مجتمع جهانگردی به اتفاق مامان و داداش محترم، کلی با خوردن و خوابیدنِ محض صفا نمودم.
5- مهمترین خبر را در آخر میگویم که روز آخری که داشتم به اتفاق آقای داداش از تقریبا جلوی حرم مطهر رد میشدم، از آنجا که من اصولا آدم نامطهری هستم، یک خواهر مطهر که از قضا خادم حرم مطهر بود، با دیدن چهره آویزان من که بی شباهت به میت نبود، شیون کنان چنگ به صورت خویش انداخت، و خطاب به آقای داداشم (و نه خطاب به چهره نامطهر بنده) با بانگی بلند سه مرتبه فرمود: خیلی افتضاحه، خیلی افتضاحه، خیلی افتضاحه!!! (من را داشت میگفت و منظورش این بود که آقای داداشم چهره شلخته مسافرت آگینِ نامطهر و پلید بنده را از آنجا دور کند.) در این لحظه آقای داداشم من را که فریاد زنان میگفتم ریختت افتضاحه و میرفتم که در چنگ اندازی به چهره مطهرش او را یاری بدهم، کشید و گفت بیا برویم آبجی، مگر دنبال شر میگردی؟! و بدینوسیله مرا از محل دور نمود تا چهره شریف حرم مطهر و خادمهای بسیار باشرفش به ریخت نحس و پلید بنده، بیش از آن نخورد.
این بود انشای من درباره تابستان و سفر اول و آخر به مشهد مقدس.
نتیجه اخلاقی که از این داستان میگیریم این است که ای مامان! دیگر سالی یک بار به بنده گیر ندهید که یکبار هم شده بیا مشهد.
