jump to navigation

باز باران نوامبر 30, 2008

Posted by Mahsa in روز نوشت من, فوتو بلاگ من.
3 comments

dsc03088mmmmmm

چشم هامو باز کردم. ساعت حدود 4 بود، 4 بعد از ظهر. اتاق تاریک بود، خیلی تاریک. کشف کردم که باید اتفاقی افتاده باشه! توی سکوت گوش کردم…
باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
میخورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین

یادم میاد روزی که اولین پست این بلاگ رو مینوشتم بارانی بود، همین موقع ها بعد از ظهر …
خدا رو شکر میکنم، چون داره بارون میاد، چون تنهام، تنهای تنها، مثل خودش …
سکوت وقتی که خیلی خوش شانس باشی صدای بارون میده … مثل یک موسیقی عجیب و خواستنی…
هزار تا فکر یهویی حمله میکنن … پول، خونه، مامان، صبحونه، نامرتب، نفس تنگی، حق طلاق، بدهکاری، قبض های تلفن، بحث، دعوا، شرکت، خاطره، سیب زمینی پیاز، داروی گیاهی، دوزخ، html ، صبح زود، بی خوابی، میگرن، سینوزیت، کدئین، سیگار، گردن، درد، درد، درد…
جلوش وایمیسم، مثل همیشه از روش اسکارلت اوهارا استفاده میکنم، به فکرها میگم فعلن وقت ندارم، بعدن بهتون فکر خواهم کرد، و به این صورت در میروم، فرار بهترین راه گریز است! ها؟! چی دارم میگم؟!
بعد صد ها هزار سال از خاک
چه مهم است پاک يا ناپاک
چه مهم است سبک اسپيس راک
چه مهم است پول يا بي پول
چه مهم است ماله يا شاغول
آفت ذهن همنشين بد است
خواه بنشسته روي مبل سياه
خواه در قاب تلويزيون پيدا
خواه استاده به آسمان چون ماه
حرف صد تا يه غاز تا ابد است
برمیخیزم، چراغی توی کله ام چراغی توی دلم،
دست بردار از این میکده سربه سری، پای بگذار به اون راهی که فک کنی بهتری، که فقط … ای کاش ای کاش ای کاش …
فرار میکنم به باران و کوچه…
دستهامو توی جیب پالتو مشکیم میکنم با کلیدی در جیب، باد با موهام که شال سیاه نمیتونه جلوشون رو بگیره بازی میکنه… مثل همیشه دارم میرم سوپری توی کوچه… آقا یه دونه پنیر کاله، یک بسته نون، یک پاکت سیگار و چند تا آشغال دیگه برداشتم. چند میشه؟
مدتیه که وضع غیرمعنوی (مادی) جیبم مثل همیشه بس قاراشمیشه!
بعد برمیگردم و به وضع معنوی جیبم دل خوش میکنم. دستها توی جیب پالتوی مشکی، نم نم بارون بی دریغ صورتم رو میبوسه، باد قصد داره شال سیاهم رو دربیاره، نمیزارم، سعی میکنم نگهش دارم، اما موهامو پریشون میکنه، میخندم، برگهای زرد، وای برگ های زرد، روشون قدم میزنم، این یعنی پاییز است، پادشاه فصل ها! هوای ابری تاریک…
برمیگردم، توی آسانسور به آینه نگاه میکنم، به خودم میگم سلام، آینه میگه سلام. میخندم، میخندد. به سختی در آپارتمان رو باز میکنم… هجوم هوای گرم، میرم به طرف پنجره بازش میکنم، صدای بارون و لذت هوای خنک و تنهایی…
بعد صدای موسیقی نامجو توی هوای خونه پخش میشه… تمامی دینم به دنیای فانی… شراره عشقی که شد زندگانی… چایی میریزم و صبحونه م میشه نون و پنیر و گردو و سیگار و چایی و تنهایی و جبر جغرافیایی…
بعد با یک کاپ نسکافه داغ جشن میگیرم و …
ای گنج نوشدارو، بر خستگان گذر کن    /     مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را     /     کاین عمر طی نمودیم، اندر امیدواری
لی لللی للی لی لی لی لی للی لی
چقدر تنهایی رو دوست دارم… باشد که از دستم نرود، میخواهم تا ابد خلوت کنم…

حرف بزن نوامبر 27, 2008

Posted by Mahsa in روز نوشت من, شعر دیگران.
add a comment

نمیدانم اینطور وقتها چه باید بکنم. اما هیچ هیچ که نتوانم بکنم از دیوار که کمتر نیستم. آرام بایست. تکیه کن. من صبور میمانم تا نفس تازه کنی. نبینمت اینطور. به من تکیه کن. قول میدهم خوب باشم… قول…

با همه ي بي سر و ساماني ام
باز به دنبال پريشاني ام

طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
در پي ويران شدني آني ام

دلخوش گرماي کسي نيستم
آمده ام تا تو بسوزاني ام

آمده ام با عطش سالها
تا تو کمي عشق بنوشاني ام

ماهي برگشته ز دريا شدم
تا که بگيري و بميراني ام

خوبترين حادثه مي دانمت
خوبترين حادثه مي داني ام

حرف بزن ابر مرا باز کن
ديرزماني است که باراني ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ي يک صحبت طولاني ام

محمدعلی بهمنی

من گناه کرده ام نوامبر 25, 2008

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

این واژه ها صراحت تنهایی من اند        با این همه مخواه که تنها ببینیم

توی این یک هفته تنهایی مفرط چقدر اتفاق های خوب و بد همه نوستالژیک توی خواب و توی بیداری و توی اس ام اس و اینترنت و تلفن و رویا که نیفتاد! مطمئن نیستم که همه را خاطرم بماند تا بنویسم.
پریروز آناهیتا زنگ زد، رفته مشهد! یعنی زندگی میکنه اونجا. یکدفه بیخود و بیجهت سراغ فهیمه رو از من گرفت، گفتم از پارسال که مراسم ختم مامان حامده بود، ندیدمش.

دیروز خواب دیدم. خواب اهواز رو، خاطره هاش و آدم هاش رو، دخترا بودن فقط. خاطره های بد بودن. چیزایی که فراموش شده بودن، فراموش کرده بودم…
نمیگم چه خوابی بود، بد بود، پریدم از خواب…
اتاق تاریک بود، هیچکس نبود، فکر کردم، یادم نبود، نمیدانستم کجام، یادم نمیومد کی یا چی هستم… حالم خوب نبود، فکر کردم، فقط یکدفه یه چیز رو به خاطر آوردم.

نامه یکی از دوستان دوران دبیرستان و قابی که بهم هدیه داده بود، “سمیه” توی قاب با خط خودش نوشته بود: “اگر تنهاترین تنها باشم، باز خدا هست، او جانشین تمام نداشتن هاست.” بعد نامه شو باز کرده بودم، با خط بد و ناهماهنگ، با خودکار و مداد، شکوائیه ای بود. نوشته بود که من آزارش دادم، نوشته بود که دوستم داشته اما من دوست خوبی نبودم، نوشته بود دلش شکسته، یعنی من دلش رو شکسته بودم، اما من هیچوقت متوجه نشده بودم! بهش میگفتم انقدر حساس نباش ولی بود. خاطره های بد خواب دوباره اومدن، تو بیداری، درک کردم، بعد سالها دوباره درد کشیدم، یادم بود، اما دردش رو نه. حس کردم، باز دوباره فهمیدم، مثل همیشه وقتی درد میکشم دریافتم که باید جایی درد داده باشم، داده بودم، خاطرم آمد، توی خواب و بیداری بعد چند سال اس ام اس زدم، حالش رو پرسیدم، خجالت کشیدم زنگ بزنم…
بعد از خاطره های دبیرستان و قرار کذایی سال 80 ندیده بودمش، ازش بی خبر بودم، 5 سال بعد توی بیمارستان، مینا عمل جراحی کرده بود، شب رفته بودم پیشش، نصف شب یه پرستار خواب آلود دیدم، اومد چک ش کنه، هه، سمیه بود! حرف زدیم، قهر که نبودیم، اما دوبار آشتی…
من توی شرکت طرح نو کار میکردم، چند بار بعد از شیفتش اومد سراغم، میرفتیم بیرون، سمیه باز محبت میکرد، دعوتم میکرد به شام، بعدن دوباره ندیدمش. خجالت میکشم، دیگه هم که برنمیگردم شیراز، سمیه جواب اس ام اس مو نداد، گفتم شاید ازم دلخوره هنوز، دوستی گفت دنیای مجازی پر سوء تفاهمه.
مرضیه فرمانی رو همون روزها توی شرکت طرح نو دیدم، کارشناس آمار شرکت عرفان هنر(شرکت سرمایه گذار طرح نو) شده بود، آمده بود سری بزنه برای انجام کاری، تلفن های جدیدمون رو رد و بدل کردیم، به سمیه گفتم، ذوق زده شد، اما هیچکدوم دیگه زنگی نزدیم، مرضیه ازدواج کرده بود…

بد بود وقتی که به رویا و بیداری دیدم که سمیه ناراحت بود و دلیلش من بودم، طبیعی بود که سالها بعد توی اهواز، اتفاقاتی تقریبن مشابه برای من بیفتد و دلم بگیرد.
سمیه من رو ببخش…

بیدار شدم، هنوز گیج بودم، فهمیدم کجام، توی تهران توی خانه مرضیه، ــ مرضیه دوران کودکی که حالا کودکی دارد ــ بودم، رفته است سفر، تا جمعه هم برنمیگردد. به قول بچه ها خونه خالی ست! اما خونه واقعن خالی ست. مثل همون جوک تکراری که توی یک سری نامه و جواب نامه هی تکرارش میکردیم. عربه و دوست دخترش و خونه خالی ش که خالی بود! دبیرستان، خاطره، شیطنت، جوک، عرب ها…

سر درد دارم…
بیدار شدم، علی چند بار زنگ زده بود، اولین کاری که کردم زنگ زدن بهش بود، قبل اینکه من بگویم دلم دارد میترکد او گفت، حالش خوب نبود، خسته شده بود، توی کارهاش گیر افتاده بود، من گوش کردم، میخواستم دلداریش بدم، اما نمیدانستم چجوری، فقط گوش دادم…
ندا اس ام اس زده بود: ” سلام مهسای گلم. 3 تا خبر خوشحالی: فهمیمه دیروز عقد کرد، لیلی 23 آبان عروسی کرد، حامده 20 دی نی نی ش به دنیا میاد.”

حالا حامده هم مثل فهیمه نه بابا دارد، نه مامان، دختر شیطونی که روزی به جنگ شادمان گودرزی برده بودمش با دو دوست دیگر، توی دانشگاه علوم پزشکی… حالا روز تولد من مادر میشود!
فهمیمه هنوز تهران است، حامی دیگه اندیمشک نیست، آمده اینجا، ندا هم چند سالی میشه که شیراز نیست، آمده کرج، خوابش را میدیدم با سمیرا و خیلی های دیگر دیروز… خواب همه شان را…
رسول اس ام اس زد دیروز، (…………… این قسمت به درخواست خودم سانسور شد ……………) از سهیلا بد گفت، چقدر کثیف بود این دختر اصفهانی، نامش هنوز حالم را به هم میزند، توی دلم خوشحالم که یک زمانی زده امش به حال سگ، سگ بود این موجود متولد سال سگ… فردایش اما باز بی پدری خودش را کرد، نامه کمیته انظباطی برایم آوردند، به چه فریبی سمیرا منو از کمیته انظباطی رهانید بماند! جانوری بود این سمیرا!

بعد شب، شب بدی بود و من چه تنها بودم و باز گریه ام نمی آمد…
صبح خوابیدم، عصر بود، گوشی م زنگ میزد، رسول بود، گفت خسته ام، گفت دلم گرفته، حرف زد و گفت (…………… این قسمت به درخواست خودم سانسور شد ……………)

جالب اینجاست که همه بچه های آن سالهای چمران اسم سهیلا که می آید فحش میدهند  و همه هم یکجورهایی باهاش دوست بوده اند و او هم نامردی نکرده از همه سواری گرفته، سگ سیاه…
اما من حسابم با این آدم تصفیه شد، تصفیه اش کردم…

بعد ما رفتیم یک سالی اصفهان… چه روزهای گندی بود، اصفهان هم تمام شد…

اس ام اس های امروز را چک کردم، ندا: “مهسا باورت میشه؟ از اولین روزی که همدیگه رو دیدیم 14 سال میگذره. 14 سال پیش وقتی 14 سالمون بیشتر نبود. 14 سال دیگه این موقع ها رو باش.”
تازه دلنگ کله ام صدا میکند: آی متولد 20 دی سال میمون! پیر شدی ها! گاهی میگم ای کاش مثل اکثر دوستان هم سن و سالم موهام سفید شده بود تا الان شکه نشم. اینکه همه فکر میکنند من خیلی کمتر از سنم به نظر می آیم گاهی خوب است و گاهی بد! بدیش اینکه حالا باور نمیکنم جوانی دارد جدی جدی بی وقفه میرود، دلم میگیرد، آه میکشم، آه…
من به ندا اس ام اس میزنم: ” آذر شده حالا، آذر بود سال 78 توی شیراز، رفتیم دادگاه، دو سال تعلیق خوردیم، نه سال گذشت…”

خنده دار بود آن روزها، هفته … یا همچین چیزی بود، کنار کتابخانه “به جرم جریحه دار کردن عفت عمومی، به علت پوشیدن لباسهای مد روز و آرایش مبتذل” ! این عین حکم بود! جعل اسناد هم به من خورد و ندا را کشف کردند که استغفرا… زبانم لال، موجودی به نام دوست پسر داشت. یک روز تمام کتک خوردم تا شماره خانه مان را اعتراف کنم، ندا ساکت بود و کتک نمیخورد، من نه. زنه رو حتی زدم، قاطی کرده بودم. X  میگفت سیاسی ننویسی جایی، سیاسی بود اینها که گفتم؟!

خب تا بحث سیاسی نشده بروم یک فکری برای سر دردم کنم و دود سیگار را بگیرم که دلم تنگ شده برایش.
حالا راحت میشوم.

علی همیشه بمان که بودنت خوب است. توی خواب دیروز گم شده بودی، یعنی اصلن وجود نداشتی و وحشتناک بود…

اینگونه بود زنگار روحم نوامبر 24, 2008

Posted by Mahsa in شعر دیگران.
add a comment

فریاد من همه گریز از درد بود

چرا که من در وحشت انگیزترین شب ها؛ آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می کرده ا م

تو از خورشید ها آمده ای؛ از سپیده دم ها آمده ای

تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای

در خلئی که نه خدا بود نه آتش؛

نگاه و اعتماد ترا به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم

جریانی جدی

در فاصله دو مرگ

در تهی میان دو تنهایی ــ

نگاه و اعتماد تو؛ بدینگونه است

شادی تو بی رحم است و بزرگوار

نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

من بر می خیزم

چراغی در دست

چراغی در دلم

زنگار روحم را صیقل می زنم

آینه ای برابر آینه ات می گذارم

                                          تا از تو

                                                        ابدیتی بسازم.

من و باران و خدا و لذت ناب تنهایی نوامبر 23, 2008

Posted by Mahsa in روز نوشت من, من و خدا.
1 comment so far

گفتنش سخت است، گفتن حرفهایی که خودت به خودت میگویی و بی آنکه بگویی گفته میشود و شنیده میشود. حرفهای تنهایی…
“به ساعت نگاه میکنم، حدود سه نیمه شب است”.
توی این شبایی که خیلیا دارن یخ میزنن شوفاژها رو بستم و پنجره رو نیمه باز گذاشتم، عجیب است که گرمایی شدم امسال!
انقدر چیز قشنگ توی این لحظه هست که دلم میخواد ثبتش کنم، لحظه رو، لحظه مو، زندگی درست همین لحظه هاست!
گوش کن! داره صداش میاد، داره صدای نمناک پاش میاد، فقط خودش میدونه و خداش که چقدر دوستش دارم، بارون رو میگم، با همه خنکی ش که دلم میخواد ببلعمش، نفسم رو تازه میکنه… آروم، آهنگین، خنک…
مگر میشه گفت چقدر قشنگه! نه، گفتنی نیست، باید لمسش کنی، باید تنت رو سرد کنه، باید بری بیرون باهاش عشق بازی کنی، باید از سر تا پاتو بگیره، غرق خودش کنه…
بزن باران… باران… باران
همه خوابن، یا شاید مُردن. تنهام، واقعن تنها، نه توی یک اتاق، توی یک خونه. نه اصلن توی یک شهر، نه توی یک دنیا.
این تنها بودن با اون تنها بودن خیلی فرق داره. انگلیسیها بهش میگن Alone ، در مقابل Lonely.
دوستش ندارم، عاشقشم. حس میکنم سراپا مال خودمم، سراپا حضورم، شورم. بعد فکر کن خود خدا بیاد یه حالی بهت بده ویکی از نیمه شب های تنهایی ت رو بارونی کنه…
وقتی دلم میخواد میخوابم مثلن تا عصر، بعد وقتی دلم نمیخواد نمیخوابم مثلن شب تا صبح، بعد هرچی دلم بخواد نسکافه داغ میخورم، بعد هرچقدر دلم بخواد سیگار دود میکنم، فکر میکنم، مینویسم، میبینم، عشق میکنم… “زندگی” یعنی همین.
“تیرگی هست و چراغی مرده”
“شب سردی ست و من …” نه، افسرده نه، شاید سرخوش، شاید حتی دیوانه، شیدا، چمیدونم، هرچی که هست برام قشنگ و خواستنیه، این تاریکی، شب، باران، سیگار، سرگیجه، تنهایی، لذت و دیگر “هیچ”.
البته درسته، دلم براش تنگ شده، نیست کنارم، تنها شدم، اما میدونم که خواهد آمد و این آرومم میکنه، میدونم که دوباره خواهمش دید.
فیلترهای سیگار لایتمو ریختم تو لیوانی که توش چایی خوردم، با کبریت های سوخته، چند تا شعر دارند دورم پرسه میزنند، مثل اون رویای دور طبقه دومم، اما نه از ساختمانی کهنه و قدیمی، از یک آپارتمان نمیدانم چند طبقه، کوچه ش تنگ نیست، اما کنارش پُر درخته، یعنی باغه، بوی نم خاک اما همچنان به عهدش وفادار است، از زیر پنجره کسی نمیگذره جز سایه ای… سایه ای که هیچ… سایه خیال خودم.
صفحه گرامافون هم نیست، به جاش یک عدد رایانه ست که به من زل زده، صدای تصنیفش رو هم خفه کردم تا صدای پای بارون بیاد تو خونه…
بارون میاد جر جر
رو پشت بوم هاجر

حتی “ای ساربان”  “نامجو” رو به این خلوتم راهی نیست، اینجا و این لحظه جایی ست که من باید باشم، جایی و لحظه ای که چنان پُرم از “خود”م که دیگر جایی نیست. لحظه ای که کافر خویشم و “خود”پرستی میکنم. حتی کمی گرسنه بودنم اهمیتی ندارد.
حالا ست که باید بگویم: ” به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک “تنهایی” من، و چراغ هم نمی خواهم که بیاری به خانه ام، و چه آزاد و رها هستم امشب، از تمام قیودی که وادارم میکنند بر “سهراب” خرده بگیرم که چرا به جای اینکه به فکر جامعه ات باشی، نشستی و جفنگ به هم میبافی و با خلوت خودت حال میکنی؟!
راستی اگر هرکس اینگونه میتونست از خودش و از لحظه هاش هرچند کوچک و ناقابل لذتی ببره، آیا این همه درد می امد که دنبال دوایش باشیم؟
بعضی دردها را قبول دارم، چاره ای ندارند، اما من از قیودی حرف میزنم که آدمها به پای خود و دیگران میبندند تا لحظه ها را چه باطل حرام کنند!
گاهی هم خودمان باشیم، فقط برای خودمان، درست مثل این نوشته ها که مینویسمشان تنها برای خودم، برای سرشاری و لذت بی حصر خودم…
خدا اما اینجا هست، با من، نشسته ایم میگوییم و میخندیم، گاهی که خسته میشوم فریبش میدهم و خودم را به خواب میزنم، اما او به رویم نمی آورد که فهمیده دارم تقلب میکنم و صدای باران را کمی بلندتر میکند برای لالایی تنهاییم.
لا لا لا لا
بخواب فرزندم…
من: خدااا
خدا: جان خدا
من: خیلی بیستی
خدا: میخندد
من میبوسمش
خدا میبوسدم
و من و شب و لذت ناب تنهایی و سیگار و باران و نسکافه و خدا. تکمیل شدیم.

من باید روایت شوم نوامبر 19, 2008

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
1 comment so far

گل نسبتي ندارد با روي دلفريبت   *   تو در ميان گل‌ها چون گل ميان خاري
دی، دلِی، دلِی، دلِی، دلِ لِ لِ لِی دلِی دلِی

1- روزهای دوست داشتنی ای ست، یعنی یک جورایی دارم از خودم راضی میشوم، یک جورایی هم اتفاقات دوست داشتنی ای میفتد. (جز واژه دوست داشتنی ترکیبی را نمیشناختم که شرحم دهد).
کمتر پیش آمده تا این اندازه از زندگی راضی باشم و از آن مهمتر خودم! انرژی م زده بالا، برای آفرینش، برای آنچه هستم، برای آنچه دوست میدارم. برای آنچه باید بیافرینم و نقشی روی هستی بگذارم، دارم خودم را دوست میدارم، تازه برای اولین بار است که فهمیدم چیزهایی هست که من دوستشان دارم و از آن مهمتر کسانی. یک عالمه کار نکرده و حرف نگفته و شعر نخوانده و نسروده و داستان روایت نشده و نخوانده دارم، یک عالم! تازه فهمیدم بعضی کارها هستند که به من یادآوری میکنند که زندگی ارزش زیستن را دارد. باید خیلی اتفاقها بیفتد، خیلی… دارم به دانایی ها و مهمتر توانایی های خودم پی میبرم، این مهم نیست که چه میدانیم، مهم این است که چه میکنیم.

2- دوستانی و دوست داشتنی هایی ترغیبم کردند که تبدیل بشوم به خودم، به مه سایی که باید…
مه سا داستان کوتاه نویسی اش را شروع کرده، مه سا شعر ناسروده و حرف ناگفته زیاد داره، مه سا طراحی گرافیکش رو با عشق و با لذت شروع کرده، و مهمتر از همه مه سا بالاخره بعد از سالها کشمکش تصمیمشو گرفته، راهش رو پیدا کرده، مه سا میخواد خودش رو تو ترجمه هاش روایت کنه، قراره که انتخاب انجام بشه و مه سا کار جدی ترجمه رو شروع کنه!
نمیدانم توی کدام اینهاست که بیشتر روایت خواهم شد و کجای اینها به خودم بیشتر نزدیکم، اما همه سرخوشم میکنند و سرشار! مثل نوشیدن یک کاپ خوشگل نسکافه داغ یا گرفتن دود سیگاری که به عرش میرود” یا وقتی “خسرو شکیبایی” و “حسین بختیاری”، فروغ را در “آفتاب میشود” روایت میکنند یا اصلن وقتی “نامجو” میان دودهای سرخوشی که “میتوان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت، خیره شد در آن” میخواند: “تمامی دینم به دنیای فانی، شراره عشقی که شد زندگانی، به یاد یاری خوشا قطره اشکی، به سوز عشقی خوشا زندگانی، همیشه خدایا! محبت دلها….” و یا وقتی باران… باران… باران….

3- چند روز پیش داشتم فکر میکردم برای بعضی اشتباهاتم میتوانم خودم را ببخشم؟! نمیدانم، حداقل به این راحتی نیست. وقتی فکر میکنم روزهایی و یا بدتر ماه هایی را با آدم یا آدم هایی گذراندم که توی سرشان بجای قدر ارزنی اندیشه، یا کاه بود یا … و چه بسا بدتر، آنان که سری نداشتند تا اندیشه ای، به ظاهر شبیه آدم ها بودند، یعنی دو پا داشتند به جای چارپا، اما با سری میان دوپا!
چقدر حیفم می آید از روزهایی که با موجوداتی شبیه انسان، اما بی هیچ اندیشه ای و یا با خیال این آدمها به هدر دارم، تلف کردم. چقدر شرمم می آید از کتابهای نخوانده ام به پای این موجودات! از فکرهای نکرده ام، و از لحظه های بزرگم، لحظه های خدا و مراقبه ام، لحظه های تجلی و عروجم، لحظه های عشقم، عاشقانه ام، عشقم….
چقدر شرمم می آید، کی میتوانم این همه جنایت را بر خودم ببخشم؟!!  ها؟! کی؟!

4- “م.ن” آمد اینجا و صفا… مجهول نیست این خانوم دیگر، نیمه مجهول است، و اگر بخواندم باز میگوید خانم مارپل و باز میگوید من بی گناهم!

5- چند تا از سایتهامون یالا اومده، خوشحالم، چند تا هم لوگو و بنر و آرم ساختم که از خودم راضیم، ماه شب مهتاب هم قرار است از یکی دو هفته دیگر کارمند ایزیران شود، کارهای شرکت را دیگر من باید در نبودش ترتیب بدهم، م.ن نیز احتمالن می آید. خوب اینها یعنی که اوضاع دارد روبه راه تر میشود… شکر روزگارم.

پ.ن: “جستنش را پا نفرسودم
نه عشق نخستين
نه اميد آخرين بود
نيز، پيام ما لبخندي نبود و
نه اشكي
همچنان كه با يكديگر چون به سخن درآمديم
گفتني ها را همه گفته يافتيم
چندان كه ديگر هيچ چيز در ميانه
ناگفته نمانده بود…”
ا.بامداد
پ.ن 2: انقدر، انقدر، انقدر شعر زیبا هست که دلم میخواد یهو همه رو اینجا بنویسم، اما نمیشود به خدا…

در ستایش وردپرس نوامبر 16, 2008

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

در پی بی مهری ای دی اس الی ملقب به “ندا رایانه” نسبت به منیجمنت و کامنتینگ بلاگر، علیرغم عدم علاقه بی دلیل به ورد پرس، من نیز به وردپرس سوییچ نمودم تا هروقت دلم میخواهد به راحتی بلاگم را بنویسم.

امید که رستگار شویم!

پ.ن: الان که ریخت این بلاگ رو درست کردم داره از وردپرس خوشم میاد!

باران و من و خدا نوامبر 6, 2008

Posted by Mahsa in روز نوشت من, شعر دیگران.
1 comment so far

گیرتر از آنم این روزها که اینجا بنویسم
این روزها که خوب بود خیلی خوب و از همه مهمتر یک روز بارانی که روز دانش آموز! بود و زیر هزار قطره باران با هزار دود از سیگاری تلخ هزار بار این آهنگ را شنیدم و هزار سال عمر کردم و هزار هپروت را دیدم توی بیداری

دانلـــــود کنیـــــد

“ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می‌بری
با بردن لیلای من جان و دل مرا می‌بری
ای ساربان کجا می‌روی لیلای من چرا می‌بری
در بستن، پیمان ما تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان، بر پا بود این عشق ما بماند بجا
ای ساربان کجا می‌روی لیلای من چرا می‌بری
تمامی دینم، به دنیای فانی
شراره عشقی، که شد زندگانی
به یاد یاری، خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی، خوشا زندگانی
همیشه خدایا، محبت دلها
به دلها بماند، بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمی‌خوانی
ازاین غم چه حالم نمی‌دانی
پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته
همه شاخه‌های وجودش زخشم طبیعت شکسته
ای ساربان، ای کاروان لیلای من کجا می‌بری
با بردن لیلای من جان و دل مرا می‌بری
ای ساربان کجا می‌روی لیلای من چرا می‌بری…”