باز باران نوامبر 30, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من, فوتو بلاگ من.trackback
چشم هامو باز کردم. ساعت حدود 4 بود، 4 بعد از ظهر. اتاق تاریک بود، خیلی تاریک. کشف کردم که باید اتفاقی افتاده باشه! توی سکوت گوش کردم…
باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
میخورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
…
یادم میاد روزی که اولین پست این بلاگ رو مینوشتم بارانی بود، همین موقع ها بعد از ظهر …
خدا رو شکر میکنم، چون داره بارون میاد، چون تنهام، تنهای تنها، مثل خودش …
سکوت وقتی که خیلی خوش شانس باشی صدای بارون میده … مثل یک موسیقی عجیب و خواستنی…
هزار تا فکر یهویی حمله میکنن … پول، خونه، مامان، صبحونه، نامرتب، نفس تنگی، حق طلاق، بدهکاری، قبض های تلفن، بحث، دعوا، شرکت، خاطره، سیب زمینی پیاز، داروی گیاهی، دوزخ، html ، صبح زود، بی خوابی، میگرن، سینوزیت، کدئین، سیگار، گردن، درد، درد، درد…
جلوش وایمیسم، مثل همیشه از روش اسکارلت اوهارا استفاده میکنم، به فکرها میگم فعلن وقت ندارم، بعدن بهتون فکر خواهم کرد، و به این صورت در میروم، فرار بهترین راه گریز است! ها؟! چی دارم میگم؟!
بعد صد ها هزار سال از خاک
چه مهم است پاک يا ناپاک
چه مهم است سبک اسپيس راک
چه مهم است پول يا بي پول
چه مهم است ماله يا شاغول
آفت ذهن همنشين بد است
خواه بنشسته روي مبل سياه
خواه در قاب تلويزيون پيدا
خواه استاده به آسمان چون ماه
حرف صد تا يه غاز تا ابد است
برمیخیزم، چراغی توی کله ام چراغی توی دلم،
دست بردار از این میکده سربه سری، پای بگذار به اون راهی که فک کنی بهتری، که فقط … ای کاش ای کاش ای کاش …
فرار میکنم به باران و کوچه…
دستهامو توی جیب پالتو مشکیم میکنم با کلیدی در جیب، باد با موهام که شال سیاه نمیتونه جلوشون رو بگیره بازی میکنه… مثل همیشه دارم میرم سوپری توی کوچه… آقا یه دونه پنیر کاله، یک بسته نون، یک پاکت سیگار و چند تا آشغال دیگه برداشتم. چند میشه؟
مدتیه که وضع غیرمعنوی (مادی) جیبم مثل همیشه بس قاراشمیشه!
بعد برمیگردم و به وضع معنوی جیبم دل خوش میکنم. دستها توی جیب پالتوی مشکی، نم نم بارون بی دریغ صورتم رو میبوسه، باد قصد داره شال سیاهم رو دربیاره، نمیزارم، سعی میکنم نگهش دارم، اما موهامو پریشون میکنه، میخندم، برگهای زرد، وای برگ های زرد، روشون قدم میزنم، این یعنی پاییز است، پادشاه فصل ها! هوای ابری تاریک…
برمیگردم، توی آسانسور به آینه نگاه میکنم، به خودم میگم سلام، آینه میگه سلام. میخندم، میخندد. به سختی در آپارتمان رو باز میکنم… هجوم هوای گرم، میرم به طرف پنجره بازش میکنم، صدای بارون و لذت هوای خنک و تنهایی…
بعد صدای موسیقی نامجو توی هوای خونه پخش میشه… تمامی دینم به دنیای فانی… شراره عشقی که شد زندگانی… چایی میریزم و صبحونه م میشه نون و پنیر و گردو و سیگار و چایی و تنهایی و جبر جغرافیایی…
بعد با یک کاپ نسکافه داغ جشن میگیرم و …
ای گنج نوشدارو، بر خستگان گذر کن / مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را / کاین عمر طی نمودیم، اندر امیدواری
لی لللی للی لی لی لی لی للی لی
چقدر تنهایی رو دوست دارم… باشد که از دستم نرود، میخواهم تا ابد خلوت کنم…


بسی مشعوف گشتیم از این همه افادات و معجزات و کرامات ادیبانه روشنفکرانه ی نوستالوژیکانه که گرچه درد های ما را به یادمان می آورد اما بیشتر یاد رعیت های شکست خورده می افتیم از آن روی که فرمودیم:
Take it easy sweety!
و ایشان به یاد آب نبات افتادند و از کلام شیرین ما غافل بودند!
مرحوم مغفور آن مجاهد فی سبیل الله حضرت والا و حسرت آباء جناب مستطاب ژان پل سارتر(غان فل ثارطر) -کبر الله مقامه جزیلا- فرمودند: “اگر یک فلج قهرمان مسابقه دو…”؟ باقیش را خوب بلدی…
…
پس تو اراده ای و دیگر هیچ…
Ja JA JA !
Ich denke zu!
اول انكه رخت نوت مبارك عزيزم.
دوم اينكه منم دلم برات تنگ شده . منم تنهايي رو خيلي دوس دارم . خصوصن استقلالشو.
ميس يو بيبي.
لي لي