ابلها مردا، عدوی تو نیستم من، انکار توام دسامبر 15, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من.trackback
چقدر دلم برای این سکوت گفتنی و خود خودم تنگ بود…
خیلی نبودم این روزها
حالا هستم و چند کیلویی کلمه توی کله ام دوران میکند.
پریشب:
به فروغ اس ام اس میزنم: آجی دارم میام به شهر گل و بلبل!
فروغ: آجی گلا وقتی نبودی خشک شدن و بلبلا ناله کردن.
اما آجی من که رسیدم نه گلی بود که خشکیده باشه نه بلبلی که ناله کنه، هیچی نبود، مثل همیشه، دود، آدم، ماشین، خیابون، خونه.
خاله مرجان:
آخ که دلم خونه خاله کوچیکه. چی بگم برات؟! خجالت میکشم بگم که میفهمم چی میکشی!
بعد از 15 سال زندگی زناشویی، تو سن 35 سالگی با دو تا بچه این حقت نبود خدایی. مامان میگه خاله مرجان از دو سال پیش فهمیده که اون نامرد… حتی حیف از اسم نامرد، چون نامرد یک نوع انسانه، اما شوهر تو…
میگه دو سال به هیشکی نگفتی چون فکر میکردی فقط با اون زنیکه دوسته، فکر میکردی فقط به خاطر اینکه مرتیکه دوست دختر داره! نباید زندگیتو خراب میکردی، میگه به خاطر بچه ها بوده…
اما الان میدونی که اون زنیکه بیچ! زن صیغه ای آقاست! الان تازه فکر کردی که دیگه نمیتونی سکوت کنی. هه، خب نکن، یعنی فرقی نمیکنه بکن، در هر حال جای اعتراضی برای تو نیست. چون حتی در صورت تصویب نشدن لایحه حمایت از خانواده!!! باز هم کار او قانونی ست! آبجی مهناز میگه وکیلت گفته چون اونا صیغه 99 ساله کردن و نه عقد دائم، نیازی به اجازه شما نبوده و قانون از او حمایت خواهد کرد! لابد آقای قانون فکر میکند اگر اجازه تو را برای عقد لازم بداند تو دلیلی نداری که اجازه ندهی. اگر هم دلیلی داشته باشی 4 فصل که کتک خوردی دلیلت از یادت میرود.
مینا میگه یه بار داشته تو رو خفه میکرده، گفته که میخواد بکشدت، چون وقتی که ماجرا رو فهمیدی خیلی تعجب کردی و اصولن نباید تعجب میکردی از اینکه یک نفر کاری قانونی انجام بدهد که ثواب دنیوی و اخروی هم دارد!
میگفت وقتی که توی سفر شمال بودید اس ام اس های اون بیچ رو تو موبایل اون کثافت دیدی که چه جور فحش هایی درباره تو داده بوده، اما بعد کاملن خودت رو به اون راه زدی و روی خوش نشون دادی تا شاید از رو بره، در عوض اون هم به درخواست اون بیچ سفر رو زهرمار کرده و تخته گاز تا شیراز رفته.
مهناز گفت روز 13 آذر رو چون یه روز بعد از تولدش بوده خوب یادش مونده، میگفت از خونه بیرون نرفتی. بعد میگفت یک هفته بعد از 13 آذر تو باز باهاش دعوات شده، باز تو رو کتک زده، تو ترکیدی، زدی بیرون، رفتی خونه اون بیچ حرومزاده، زنگ زدی 110 اومده، گفته کی شاکیه تو گفتی من، اون بیچ رفته تو خونه بعد یک ساعت با تلفن حرف زدن با حکم جلب اجتماعی تو (که نمیدانم چجور جلبی ست) به تاریخ 13 آذر آمده بیرون، تو رو گرفتن با دستبند…
گفتن واسه خانوما تو کلانتری جا ندارن، گفتن باید ببرنت کمیته خلیلی، گفتن اون بیچ باید بیاد رضایت بده تا تو رو ولت کنن، تو گریه کردی، سکوت کردی، رفتی، مامان اینا اومدن که زنگ بزنن اون بیچ بیاد، تو ضجه زدی، ( خدااااااااا! چرا؟! ) ، گفتی نمیخوای اون بیاد، مامان اینا زنگ زدن به شوهرت! بهش گفته بیاد، اومده، به مهناز گفته شوهرم زنگ زده ازم خواسته بیام رضایت بدم، مهناز گفته شوهرت کیه؟!!!
تو برگشتی اما دیگه خونه نرفتی… بچه ها زنگ زدن بهت گریه کردن التماس کردن، بابای حرومزاده شون گفته اونا رو نمیخواد، اون بیچ دو تا بچه داره بسشونه. تو برگشتی، گفتی به خاطر بچه ها. ندیدمت، اما شنیدم که داری دیوونه میشی. به بچه ها گفته که نمیخوادشون. به دادگاه گفته که میخوادشون. مامان میگه میخواد تو مهریه تو ببخشی و بچه ها رو برداری. بی عاطفه…
حالم خوب نیست خاله جون این حقت نبود.
مامان میگه حالا در خونه رو روت قفل میکنه، تلفنو ورداشته، گوشیتو گرفته، تو چاقو برمیداری، میدی دستش، میگی بزن نامرد، نمیزنه، مامان میگه زنه یادش داده خر نشه دیگه نزندت، که پاش گیر نیفته وگرنه اون خیلی کله خره، مامان میگه خونه نبوده، از خونه در رفتی خودتو به تلفن عمومی رسوندی زنگ زدی داشتی با مامان حرف میزدی، کثافت رسیده، تو رو دیده، دنده عقب گرفته، همونجا زده تو گوشت، بردتت خونه…
خدااااااااااااااااااااااا
اینا فیلم نیست بخدا، اینا قصه خاله منه، مرجان، قشنگ، مثل نامش، اما نه مثل قصه داش آکل، نه مثل مرجان و داش آکل، مثل مرجان و ….
رغبتم نمیشه اسم شوهرتو اینجا ببرم مرجان، راستی تو هنوز بهش میگی شوهر؟!
مامان گفت گفتی دوستش داشتی، گفتی اما دیگه از چشمت افتاده، پس چرا موندی خاله؟ لعنتی اون مهریه قیمت یک نفستم نیست. من چیکار کنم؟
به مهناز میگم پس اون وکیل لعنتی ش چه غلطی میکنه؟! مهناز میگه وکیلت مرده، میگه از نظر قانونی اون خلافی مرتکب نشده، بچه هاتم اگه دوست داشته باشه میتونه ازت بگیره، گفته برو دعا کن نگه بچه ها رو میخوام…
از مینا میپرسم این گور به گور شده که منو شدیدن از زن بودن خودم پشیمون کرده از کجا پیداش شده؟ مینا میگه شوهر داشته، شوهرش کویت زندگی میکرده، کارش اونجا بوده، این باهاش آشنا میشه، میگه من میخوام از شوهرم جدا شم، ازش میخواد بره دنبال کارای طلاقش، مرد مسلمون ما هم که عاشق کارای ثوابه برای رضای خدا همه کاراشو بی کوچکترین درخواست غیر مشروعی! انجام میده، طلاقشو که گرفته اون بیچ ازش میخواد…
من به مینا میگم آخی بمیرم، اونم که بنده خدا اصلن کاری به این چیزا نداشته و تو باغ نبوده اما بخاطر رضای خدا حاضر شده چنین عمل سختی رو انجام بده و علیرغم میل باطنیش….
درباره زنه میپرسم، هرچند هنوز معتقدم که بیچی بیش نیست اما دلم براش میسوزه، میگه شوهرش 20 یا 30 سال ازش بزرگتره، حالا زنه 40 سالشه و مثلن شوهرخاله ما 36 سال. میگه شوهره کارش اونجا بوده و سالی چند بار سر میزده! دو تا هم بچه داره. میگم نمردیم و معنی کلمه شوهر رو هم فهمیدیم…
خدا لعنتت کنه کثافت!
دیشب:
من تلخم، حالم بده، سردرد دوباره، دلتنگم، به عکسی فکر میکنم که توی آتلیه ست و هنوز نرفتم بگیرمش، یادم حتی نیست که باید بگیرمش، یعنی اصلن برای چی؟
نصف شب آناهیتا میس کال زد، میس کال زدم. آنی اس ام اس زد: سلام. به دلم موند یه بار میس بزنم و تو خواب باشی. لادن دو سه روزه دیگه عقدشه.
فکر میکنم حتمن آنی روزا میس نمیزنه. دلم میخواد بپرسم اون پسره که … اما میپرسم با کی؟ میگه دوست داداشم، میگه این یارو پسره خیلی دوستش داره.
م.ن تلخه انگار، اس ام اس میزنه: خرابم رفیق….
اس ام اس میزنم: ما بی تو خرابیم تو بی ما چونی؟
اس ام اس های هر سه مون با هم قاطی میشه
: از زندگی بیدلیل بیزارم
: تنهایی میخوام و عشق
: اما مسئله اینه که بابام نه میزاره تنها باشم نه عشق…
: من میخوام تنها باشم
: کز کرده بود توی تنش حس خودزنی باران گرفت…
: ولی اون دیگه برنمیگرده، رفته با فروغ و دیگه من هرگز ندارمش
: تو منو درک میکنی… چند روز مونده… درک کن و…
:بهبهانی یا مشهد؟
: بهبهان، کاش نبودم، با بابام دعوامه، سر شایان باز دعوا داریم
: تو رفتی خونه یا هنوز اونجایی؟
: نه هنوز نرفتم یعنی رفتم و برگشتم تا ببینم بعد باید چه خاکی تو سرم کنم
: ببین آجی یه روزی عشقهایی داشتم که فک میکردم خیلی بزرگن، زمان گذشت، الان به اون روزا و کوچیکی دلم فکر میکنم، میخندم. شاید اون خودش نبوده رفیق
: مهسا واقعن از زندگی خسته شدم، مثل اینکه تو هم اوضاعت مثل من بیریخته
: تو یک جور من یک جور
: به احترام سکوت شب خوش آجی
: چه دور چه درهم
: آجی من امشب تلخم نمیخوام شب تو رو هم تلخ کنم پس شب بخیر دوست خوبم
: بی تو آرامش این ثانیه ها مصنوعی ست
: ما نیز هم
از کابوس میترسم که نمیخوابم
فکر میکنم مردها اغلب هم قافیه اند: پدر، برادر، شوهر، پسر …. مضمونشان هم کمابیش تکرار میشود: زورگویی، خودخواهی، تکیه گاه، قدرت، …. بعضی از این مضمونها را اگر بگیری جنگلی پدید می آید با قوانین خاص خودش، پس خدا کند نگیری
یک بی قافیه گی هم هست که در متعالی ترین شکلش “عشق” نام دارد.
میتواند خوب باشد یا بد…
فکر میکنم اگر عکس را ثبت لحظه بگیری چرا باید لحظه ای ثبت میشد، لحظه ای که توی آتلیه منتظرم است و من خدا خدا میکنم که وقتی به خانه آمد به من نگوید آی آهای به هیشکی اعتماد نکن.
امروز:
: به … میگن بابات مُرد فردا تشییع جنازه شه، میگه من میدونم یه چیزی شده شما نمیخواین به من بگید!
: و سکوت آغاز شاعر شدن دخترکی بود که دیگر موهایش را دم اسبی نمیبندد…
: روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت، روزی که کمترین سرود بوسه است، و هر انسان برای هر انسان برادری ست.

ابلها مردا! عدوی تو نیستم من انکار توام…
شعر قشنگی هست!
یارو رو برادراش در کودکی انداختند توی مستراح بزرگ که شد رییس جمهور شد!خب زنده گی یه دیگه سخت نگیر آخرش می میریم تازه ما که مردیم و بو کردیم و خودمون هم خبر نداریم!