jump to navigation

رفتن همیشه رفتن ژانویه 26, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

بدون اطلاع قبلی چمدانم را باز بستم. خواستم بخوابم، خوابم نبرد. نگرانم! خودم برای خودم تصمیم گرفتم که فردا برم به سمت تهران. و برای اولین باره که مطمئن نیستم از اینکه کسی ممانعت نکنه! خب چه میشه کرد…
از روزی که مامان سیگار کشیدنمو فهمیده باهام قهره، منم که از اون روز دیگه به راحتی تو خونه به این عمل ارتکاب میورزم! اما تصمیم گرفتم از امشب به شبی یک نخ کاهشش بدم. خیلی از مامان شاکی بودم این روزها. دلم میخواست خیلی چیزها بگم. علی یک بار بهم گفت حالا بعد عذاب وجدان میگیری. منم اصولن به هنگام هجرت پر از احساسات عجیب غریب و از جمله عذاب وجدانم. هنوز که مامان با بیرحمی نگاهم میکنه، اما من دلم گرفته. یعنی دلم میخواد یه جور قبل رفتن از دلش در بیارم، اما بلد نیستم! حالا نمیدونم، شاید هم غرورم اجازه نمیده…. نمیدونم.
اما من فردا باید برم، فکرشم میکنم یخورده دلم میگیره، مثل همیشه که فکر سفر آزارم میده، اما میدونم اگه بمونم حالم روز به روز بدتر میشه…
از سیگارم بدم اومده، سردرد که میگیرم میترسم…
من هیچوقت از نیمه شب ها دلم نمیگرفت، که گرفته!
حالا نمیدونم با قهر فردا چطور باید به مامان بفهمونم که دارم میرم.
حرف تازه ای برای گفتن ندارم، تنهایی اتاق فشارم میده، احساس خلاء میکنم و این احساس بدیه.
باید، باید بتونم چند ساعتی بخوابم، هزار تا کار دارم فردا… دلم میخواد یکی رو از خواب بیدارم کنم و بهش بگم که بی تابم. خوبه این بی تابی؟!
“باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم…
باید امشب بروم…”
اصلن کی گفته سهراب بده؟ خیلیم خوبه. کی میتونه غیر از اون این چنینی بگه که “باید امشب بروم” ؟
خدایا خواب رو بیار…
فردا میرم قبل رفتن فروغ رو ببینم.
باران نوشته بود: “در چشمان تو هزاران درخت قهوه است که بی خوابی مرا تعبیر میکند…” کاش میدانست این شعر مال کیست. بی خوابی هام هم تعبیر میشوند؟!
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام…

پ.ن: خوشحالیم از این است که بعد از سالها خودم را یافتم و دوستانم را آنگونه که باید. خودم، خودی که هستم، نه به فریب، که خالص خالص، و دوستانم، دوستانم که خلوص خودشان و بودنشان کم از خلوص خودم نیست. من تنها حالاست که فهمیده ام، کی ام و چی میخوام. و دوستانی که فهمیده اند کی ام و…

شعر:
خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش، به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من- دل مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد
که عشق -ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود

گل شکفته خداحافظ ، اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من، بنام دیدن وچیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زاغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد، اما
بهار در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه، بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی ، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

شعر از: “زنده یاد حسین منزوی”

نگاه كن كه چه برفی می بارد… ژانویه 23, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

dsc03286mmmmm

برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!  /  بنشين، خوش نشسته‌اي بر بام.
پاکي آوردي ــ اي اميد ِ سپيد! ــ  /  همه آلوده‌گي‌ست اين ايام

این دفتر را با شادی آغاز میکنم که بعد 12 ساعت مداوم زار زاریدن، نزدیک به 12 ساعتی صفاییدیم.
لابه لای گریه ها تا این صبح شریف مسیج بازی ها کماکان ادامه داشت. ناگهان جرقه ای! اینک موج سنگین گذر زمان است که در من میگذرد، یعنی تا صبح شریف داشت میگذشت. بعدن زمان در ساعت 9:30 صبح شریف لا به لای آهنگهای توی گوشم و رفت و آمد مسیج ها، متوقف شد. من اصلن نخوابیدم هنوز، از همون دیروز…
برای بار سوم تکرار میکنم: لحظه ای درنگ. سایه: مه سا به مسیح سلام کن و بخواه! میای تهران میریم کلیسا. من: شکه شدم، تا حالا بهش فکر نکرده بودم! چرا نه؟ این هم یک راهه.
نه، من در بند مذهبی نگنجیده ام. اما مسیح در صبح شریف 4 بهمن مرا فرا میخواند.
من به فروغ: بیدار شدی ندا بده. دوباره: حالم خرابه، میخوام برم کلیسا. دوباره: آدرسشم ندارم. فروغ: آدرس چی؟ بزن خونه. ــ من توی توهمم که اصلن بهش گفتم یا نه ــ زنگ میزنم، فروغ خواب آلود: وای چی شده بود؟! من: بیا بعد برات میگم، البته اگر بتونم بیام، نمیدونم، یعنی اصلن نمیدونم! ــ بعد من: به نام مسیح، امروز ما رو بطلب، جوری که خودمم نفهمم (البته آخرشم نمیفهمم).
من حاضر میشم، موهای ساده و با مقنعه و سرتاپا سیاه. بعد خودمو میبینم که پایینم و دارم شماره میگیرم! اومدم.
.
جلوی در بزرگ کلیسای خیابون آریانای شیراز: میزنگیم و میکوبیم، میزنگیم و میکوبیم. باز نمیشود. بهش میگویم: ببین مسیح مقدس! حالا ما یه بار از تو خواستیما، باز کن دیگه. مسیح مقدس باز نمیکند، او هدایتم میکند، مگر نه پیامبران رسالتشان هدایت است و نشان راه. راه این است!
برمیگردیم. یک نفر از پشت سر میپرد مرا میگیرد! مینا. ــ ترسوندیم دختر، تو از کجا پیدات شد؟ ــ امتحان داشتم اینجا. دست و پا شکسته تند حرفهایی میزنیم. مینا دوستش منتظر است. من داد میزنم: به کسی نگو منو اینجا دیدیا! مینا سوار ماشین آقای بابای دوستش که میشود، دستپاچه مسیج میزنم: مینا بگو بگو.
من کارت دانشجوییمو هنوز دارم، ولی عمرن درش بیارم. ــ اِ، جمعه ها رایگانه، ایناها! اِ چه خوب یو ها ها!
توی حافظیه دارد بجای آواز غزل های حافظ، مهدی بیا میخواند. آخه قربونت برم، رفتی پشت پرده خودتم نشون نمیدی دیگه خاطرخوا کردی رفتی! من: ها! پس بخاطر مهدی رایگانه. ــ آها!!!
سلام حافظ! مسیح فرستادتم پیش تو، گفت فعلن برو به اون بگو. بهش میگم، جواب میده: “گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد… ــ باشه مرسی.
یک عکس
هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی. بریم همون قبرستونی که اون بار رفتیم بسیگاریم. (قبرستون یعنی یک قبرستون که اینور و اونور آرامگاهه، نه چیز دیگری) ، میریم همون قبرستون. سرده ها، وای، بسیگارییییم. وای، خیلی ناجوانمردانه سرد است.
بعد از ساعتها که لرزان لرزان میزنیم بیرون، ببین چه برفی میبارد!!!
گازیم و همچنان یخبندان و کلیه دستگاههای خودپرداز فک کنم آنفلونزا گرفتن. پیاده، پیاده، پیاده، لرزان، لرزان، لرزان، شعر، شعر، شعر، خنده، تلافی، تلافی 12 ساعت گذشته. آش؟! تعطیله! کافی شاپ؟ همه بستن! یخ زدیم. ببین چه برفی میبارد!!! پیاده، شعر، حرف، عشق، حال، همین، اوفی عقده دلم خالی شد! گاز؟ منو یاد دادگاه انداخت! دادگاه یاد دستبند؟! نه برعکس، از آخر، یعنی از وسطم که نبود، نمیدونم.
آموزشگاه جهانگردی، حالا میچسبد چای داغ، چای میزنیم. آخه کدوم بنی بشری الان تو خیابونه؟ اونم پیاده؟!!! خب حتمن ما!
بعد اگه گفتی کجا؟ عشق من! ذرت مکزیکی داغ! اوکی، اما خاک بر سرش مگه نگفتم تند نباشه، عیب نداره.
وااای باز پیاده؟ حالا وقت سیگاره و من چقدر خیابونها رو وقتی که اینقدر خلوته دوست دارم!
پیاده، پیاده، سرویس شدیم، آقا آخره خطه، نخود نخود، هرکی رود خانه خود.
ببین چه برفی…
من: بمب انرژی. مرسی بابا مسیح. دستت درست!

کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد  /  که طمع بر گرفته‌ايم از کام…
خام‌سوزيم، الغرض، بدرود!  /  تو فرود آي، برف ِ تازه، سلام!

زمین شرورانه تاریک است، پس چرا شعرهای تو روشن است؟! ژانویه 23, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

dsc03280mm1- یعنی کی میتونه اینقدر گریه کرده باشه؟!

2- میتوان با وقاحت در حضور اعضا خانواده یک پاکت سیگار را آتیش به آتیش دود کرد و هزار بار ای ساربان را گوش داد و گفتن که دلم میخواهد!

3- درست از غروب دیرزو تا الان که صبح امروزه داره میخونه: ای ساربان، ای کاروان…. نه، خسته نشدم.

پ.ن: باید یادم بماند!

شعر:

امیدی
پاکی و ایمانی
زنی
که نان و رخت‌اش را
در این قربان‌گاه ِ بی‌عدالت
برخی‌ی ِ محکومی می‌کند که من‌ام.
—–

جُستن‌اش را پا نفرسودم:
به هنگامی که رشته‌ی ِ دار ِ من ازهم‌گسست
چنان‌چون فرمان ِ بخششی فرود آمد. ــ

هم در آن هنگام
که زمین را دیگر
به رهائی‌ی ِ من امیدی نبود
و مرا به جز این
امکان ِ انتقامی
که بداندیشانه بی‌گناه بمانم!

جُستن‌اش را پا نفرسودم.
نه عشق ِ نخستین
نه امید ِ آخرین بود
نیز
پیام ِ ما لب‌خندی نبود
نه اشکی.
هم‌چنان که، با یک‌دیگر چون به سخن در آمدیم
گفتنی‌ها را همه گفته یافتیم
چندان که دیگر هیچ چیز در میانه
ناگفته نمانده بود.
/شعر از ا.بامداد/

ما باهمان تنهایان ژانویه 19, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

کوهها با همند و تنهایند / همچون ما با همان تنهایان

دست خسته به فرمان نیست… نه، باید بنویسم.
موزیک صحنه، آهنگ “از کرخه تا راین” است و مرا میبرد… به آن سال های دور… دور… دور که فیلم را میدیدم.
دل میخواهد به هر نحوی شده گریه کند، گریه اش نمیگیرد. نه که من تاب و توانم کم باشد، نه، تاب و توانش بیش از اینهاست دل. تنهایی بختی ست که انگار هرگز رو به من نخواهد کرد و من همچنان در سکوتم. شاید با تو سخن میگویم، با تو…
نه تاب ماندن است، نه توان گریز، اما میمانم همچنان پای برجا، “تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام”. کوه ها هم گریه شان میگیرد گاهی، نه؟ اما گریه که نمیکنند، میکنند؟ تو دیده ای که کوهی بگرید؟ یا اصلن قاه قاه بخندد؟
فقط  لابد به آوای این موزیک باید عمیق و سر به زیر لبخندی بزند، ها؟!
.
ابری سایبانم است که گاهی میگرید، اما تمام نمیشود… ابر بارانی من… پایین می آید تا قد نوازشی بر سرم، و موهایم را دوست دارد آشفته کند بازی باد، باد می آید… ما همچنان ایستاده ایم… ببار تا تازه شویم هردو، تو می روی، اما می آیی، ابرکم، ابرکم…
خانه ما که اینجا نیست… خانه ما کومه ای ست… خانه ما در انتهای زمین است ابرکم… تحمل می بایدمان کرد، و سخت تنهایانیم… سخت تنهایان…
ما باغ های بی برگ را دیده ایم و خندیده ایم، ما باهمان تنهایان! و من تاب آورده ام بغض همیشه ات را. “پس گریه کن مرا”. بر آتشفشان ها که پوزخند میزنی، دوست ترت میدارم و تو میباری. من با تو توی دلم میگریم، نه که تاب و توانم نباشد، نه… نه…
بیابان بیابان خوابت را دیده ام، “تو می آیی و آستانه پر از عشق میشود”.
بیابان بیابان درد کشیده ام. تو میدانی ابرکم، تو با من میباری ابرکم و تنزل و سقوط را بر نمیتابی. تو می آیی تا پرواز، تا با همین پاهای بسته در کوه پایه هام، پرواز، پرواز…
ما با همان تنهایانیم و گاه که بی اشک میشکنم تو باران باران بارانی!
“ای دیریافته با تو سخن میگویم”!
باران باران دوست میدارمت.

شعر:
ميوه بر شاخه شدم
سنگپاره در كف كودك.
طلسم معجزتي
مگر پناه دهد از گزند خويشتنم
چنين كه
دست تطاول به خود گشاده، منم !

بالا بلند !
بر جلو خان منظرم
چون گردش اطلسي ابر
قدم بردار.

از هجوم پرنده بي پناهي
چون به خانه باز آيم
پيش از آن كه در بگشايم
بر تختگاه ايوان
جلوه اي كن
با رخساري كه باران و زمزمه است.

چنان كن كه مجالي اندكك را درخور است،
كه تبردار واقعه را
ديگر
دست خسته
به فرمان
نيست.

كه گفته است
من آخرين بازمانده فرزانگان زمينم؟
من آن غول زيبايم كه در استواي زمين ايستاده است
غريق زلالي همه آب هاي جهان،
وچشم انداز شيطنتش
خاستگاه ستاره ئي ست.

در انتهاي زمينم كومه اي هست،
آن جا كه پا در جائي خاك
همچون رقص سراب
بر فريب عطش
تكيه مي كند.

در مفصل انسان و خدا
آري
در مفصل خاك و پوكم كومه اي نا استوار هست ،
و بادي كه بر لكة تاريك مي گذرد
بر ايوان بي رونق سردم
جاروب مي كشد.

بردگان عاليجاه را ديده ام من
در كاخ هاي بلند
كه قلاده هاي زرين به گردن داشتند
و آزاده مردم را
در جاده هاي مرقع
كه سرود گويان
پياده به مقتل مي رفتند .

خانة من در انتهاي جهان است
در مفصل خاك و پوك.

با ما گفته بودند:
“ آن كلام مقدس را
با شما خواهيم آموخت،
ليكن به خاطر آن
عقوبتي جانفرساي را
تحمل مي بايدتان كرد .”

عقوبت دشوار را چندان تاب آورديم
آري
كه كلام مقدس مان
باري
از خاطر
گريخت!
/شعر از ا.بامداد/

رویای بیداری ژانویه 14, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من, من و خدا.
add a comment

تو از من خرابه میسازی
و من از خرابه، خـــدا

z021مقدمه:
من اصولن طبق تعاریف باید آدم آنتی اسلامی باشم، هیچوقت نتوانسته ام دربندش باشم، با وجودی که برای دیگران آزادی مذهب قائلم. حالا بعد از اسلام، مذهب و مکتب هم توی کت من نمیرود. کلیشه ای ست که بگویم هر آدمی راهی دارد برای مسیر و برای خدا داشتن، اما حقیقت انکار ناشدنی ذهن من است. در کل ترجیح میدادم عارفی رند و حافظ گونه باشم و جفای معشوق را ببینم و به مهرش ببخشم. عشق برای من همیشه قوی تر، محکم تر، و بدیهی تر از عقل بوده. اما خب، این فلسفه لعنتی همیشه بند دست و پایم شده و نیمکره چپ مغز ریاضی پرست من کار خودش را میکند. یعنی هرگز به من اجازه نداده که عارف باشم. به نتیجه ای هم نرسیده. تابحال از یک چیز مطمئن است و آنهم این است که “به نمیدانم های خود ایمان دارم”
نمیدانم.
.

گاهی زبان نوشتن، چه کم می آورد! چه واژه ها الکن اند! توی بهت دیوان حافظ قدیمی یادگار بابا را برداشتم، بی حرفی اضافه گفتم حرف بزن با من. حرف زد با من:
ما به این در نه پی حشمت و جاه آمده ایم / از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم / تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت / به طلب کاری این مهر گیاه آمده ایم

خواب بودم یا نبودم، هم بودم، هم نبودم… اصلن بودم یا نبودم؟!
هیجانی ست بشر!
هر روز وقتی که در خوابم، جسته گریخته چشمهام رو به سختی باز میکنم و اس ام اس های دوستان رو میخونم و باز با لبخندی چشم از این دنیا میبندم. امروز هم…
بعدازظهر مثل همیشه مابین رویا و دنیا، حتی مهدی را با چشمهای نیمه باز و بسته دیدم که آمد نوشته ای را بالای سرم گذاشت و بیرون که رفت از اتاق من خواندمش، نوشته بود: “توجه توجه، بیدار شدی به دیتاگستر زنگ بزن، قبل از ساعت 6″ و باز چشم از دنیا فرو بستم.
میدانستم وقت زیادی ندارم و باید قبل از ساعت 6 بیدار میشدم و هی ساعت موبایل را چک میکردم که نگذرد.
دوبار وقتی امیر آمد خانه صداش رو شنیدم با مهدی حرف میزد و من با چشمهای بسته کاملن مطمئن بودم که بیدارم. اما نبودم…
چشمهایی که میخواستند اس ام اس ها، یادداشت مهدی و ساعت موبایل را ببینند، به اراده من نبودند، بسته میشدند و من هی بیخود سعی میکردم که بازشان نگه دارم.
اما بعد از شنیدن صدای امیر باز رفتم از دنیا. نمیدانم چطوری بگویم، رفتم، اما هم بودم، هم نبودم. یک حالتی بود بین هشیاری و رویا… میدانستم که خواب میبینم، اما تعریف منطقی از خواب دیدن نداشتم…
.
“انگار با خانواده رفته بودیم مشهد، یادم نیست کی بود و کی نبود.
(از همان یکبار مشهدی که رفتم تابستان امسال خاطره چندان جالبی ندارم. “به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند / که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی” . در واقع به زور مامان رفتم و بخاطر دیدن مامان)
آدمهایی که با من بودند میخواستن برن حرم. من نگاهشون میکردم. حوصله نداشتم صبر کنم تا همه حاضر شن. “بوت” پوشیدم (و نمیدانم چرا بوت!) و تنها راه افتادم به سمت حرم. میگویم بوت چون تنها چیزی که از خودم میدیدم پاهایم بود با بوتی سیاه، درست مثل فیلمبرداری فیلمها بود! قدم که برداشتم مقابلم پله های وسیع و زیادی دیدم از جنس سنگ مرمر سفید مایل به سبز. با روی پله اول که گذاشتم چنان احساس سبکی میکردم که پله ها رو ده تا یکی و بیست تا یکی میگذروندم. در واقع انگار پرواز میکردم. به سرعت رسیدم در حرم. شال سفیدی هم پوشیده بودم. فکر کردم که حالا یک جمعیت میلیونی را باید توی حیاط ببینم. اما بیشتر از بیست سی نفر آدم اونجا نبودند. خب بعد به خودم گفتم پس حتمن همه داخل صحن حرمند و حالا باید موج جمعیت را دوباره ببینم و تحمل کنم. یک لحظه گفتم “آمدی اینجا که چی؟ دستتم که به ضریح نمیرسه. حالا تازه برسه هم. میخوای چیکار کنی؟” و بعد وارد شدم با شال سفید…
خبری از موج جمعیت نبود! فقط سه چهار زن رو از پشت سر دیدم که رو به ضریح نماز میخوندند و صورتشون رو نمیدیدم. هیچ دستی به ضریح وصل نبود. رفتم جلو… ضریح رو با دستام لمس کردم… نمیدونستم چیکار کنم… نمیدونم چطوری، اما چند جمله به عربی به ذهنم رسید و خوندم…
ــ من کاملن متوجه بودم که دارم خواب میبینم و فقط نمیدونستم خواب دیدن یعنی چی! و همه چیز شاید نهایتن توی سه چهار دقیقه اتفاق افتاد ــ
با خودم میگفتم یا کسی به من میگفت این جمله ها رو به خاطر بسپار تا وقتی بیدار شدی یادت بمونه، سه چهار جمله با “السلام” شروع شد و من نفهمیدم به کی سلام دادم. جمله آخر رو هم به عربی گفتم، اما… همون لحظه معنی جمله آخرم ــ که میدونستم آخرین جمله ست ــ انگار توی دلم افتاد. نمیدونم چطوری، اما معنیش این بود:  (  انگار جمله ای بود از محمد (ص)  که میگفت:  )   “و خداوند هیچ پیامبری را عزیزتر از زهرا (س) ندانست”!
چشمهامو رو به اراده خودم باز کردم! نه من خواب نبودم، بخدا نبودم…
اول فکر کردم که زهرا (س) پیامبر نبود! و بعد با خودم گفتم اگر معصومی بود فقط زهرا (س) بود. نمیدانم، شاید چون فکر کردم که زهرا (س) هرگز برای اینکه به مردان مظلوم کمک کنه، اونها رو به عقد خودش در نمی اورد. شاید هم ربطی نداشت نمیدانم.
انگار شوک زده بودم. برای مهدی تعریف کردم، گفت جواب سوالت رو گرفتی! گفتم چه سوالی؟ گفت نمیدونم.
به امیر گفتم، گفت الا وقتشه که اون چیزی رو که واقعن میخوای بگی. گفتم نمیدونم. گفت فکر کن. بعد هم گفت برای کسی دعا کردی این مدت؟ گفتم آره.
.
چند روز پیش بود. علی گفت خواب عجیبی دیده. گفت خواب من و خدا رو دیده. گفت اجازه ندارم تعریفش کنم. گفت بهش اجازه ندادن. گفت بهش گفتن من نظرکرده خدام. من حتی نمیدونم نظرکرده یعنی چی. نمیدونم.
.
دعا میکنم، برای تک تک دوستانی که تو ذهنم هستند که هر چیزی که خدا براشون بهترین میدونه همون پیش بیاد.
و دعا میکنم برای کسی که احتمالن دشمن منه، و شاید هم دلیل موجهی داره برای خودش. من صمیمانه دعا میکنم که از زندان خودش خلاص شه و خدا براش بهترین رو بخواد. و دیشب جایی خوندم که نام دیگر نفرت طولانی، سرطان است.
دعا میکنم که خدا من رو از نفرت داشتن و کینه داشتن دور کنه و نور خودش رو به دل من و همه دوستان و دوست داشتنی هام و دشمنان و کسانی که هنوز نتونستم ببخشمشون بندازه.
دعا میکنم انقدر بخشنده باشم که نه فقط دوستان که دشمنانم رو هم ببخشم و اونها نیز من رو.

پروردگارا
ناتوان بودم …یاریم کردی
گمراه بودم…هدایتم کردی
تنها بودم… صدایم کردی
اسیر بودم …رهایم کردی
زشت بودم …نگاهم کردی
آلوده بودم… پاکم کردی
انگشت نما بودم … انگشت شمارم کردی
تورا سپاس میگویم و هزار سپاس
تو بودی که نجاتم دادی و ……………….
خودت را به من هدیه کردی
دوستت دارم

پ.ن:

دیروز داستانی خوندم از خانم عرفان نظرآهاری با عنوان “خدايم لابه‌لاي توفان بود”. حتمن بخوانید.

دستان فرشته و خدا ژانویه 13, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

یک سال و هفت ماه از روزی میگذرد که صفحه مجازی یاهو 360 من به کل تغییر هویت داد و من توی بلاگ 360 نوشتم: “دستان فرشته را عاقبت بر زمین یافتم، همین زمین”

اون زمان زندگی من توی برهه ای بود که همه جا سر زده بودم و قبل از آن نوشته بودم:

“در اين آفاق من گرديده ام بسيار
نماندستم نپيموده به دستي هيچ سويي را
نمايم تا کدامين راه گيرد پيش”

و همان وقت ها بود که “Impasse“   را سرودم.
همه اینها یعنی اینکه من به دنبال چیزی دیگر بودم. چیزی بالاتر. هرچه بود آدم را جستجو نمیکردم و دیگر خودش را میخواستم، یا فرشته اش را. از دیو و دد ملول بودم.
بعد از آن بود که یک معجزه رخ داد. اسم دیگری نمیشود برایش گذاشت. مگر میشد آدمی فرشته باشد بی بال؟!
باورش سخت بود برایم. آدمی با خصوصیات فرشته. کسی که معصوم بود و نمیتوانست گناهی بکند. کسی که نگفت بال پروازت میشوم، که من این را نمیخواستم. من میخواستم با دو بال شکسته خودم اوج بگیرم و او ترمیمم کرد.
آن روزها بود که کتابی با عنوان Co-Independent ( وابستگی متقابل ) میخواندم، و لحظه به لحظه با فصل فصلش پیش میرفتم. تازه یاد میگرفتم که خودم باشم و چقدر من میتوانستم خودم را دوست بدارم! باورکردنی نبود. خیلی چیزها یاد گرفتم که فکر میکنم تا آخر عمر با من باشد. “شهامت” یکی دیگر از درسهاش بود. شهامت عوض شدن، شهامت قطع وابستگی، البته منظور وابستگی به انسانی نبود فقط. وابستگی به چیزهایی که میتوانست زندگی مرا تحت کنترل خود درآورد. از تاثیر پذیرفتن بیش از حد. من باید زندگیم را کنترل میکردم، نه زندگی مرا!
به خدایی ایمان آوردم.
“من بینوا بندگکی سربراه نبودم و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود
مرا دیگر گونه خدائی می بایست شایسته آفرینه ای که نواله ناگزیر را گردن کج نمی کند
و خدایی دیگرگونه آفریدم”
خدایی که فقط مال من بود و هیچکس جز من نمیتوانست ان را داشته باشد. خدایی که خود تعریفش کردم. قطع نیاز میکردم از هرچه خدایی نبود و حتی انسانی هم نبود. انسانهایی در دسته سوم. طبق تعریف من انسانها سه گونه خصوصیات داشتند و هر انسانی ترکیبی بود با درصدهای متفاوت از این سه هویت. خدایی (ملک) ، انسانی و حیوانی. چقدر نمیتوانم خودم را ببخشم از مصاحبت با مردمانی به شکل سوم انسان. من با خدایم خیلی خلوت ها کردم. یک روز یک حیوان حرف هایی زد. آن موقع هنوز درنیافته بودم که تفاوت انسان و حیوان به شکل ظاهر نیست. دلم شکست و رفتم به سمت خدا، باید اینگونه میشد. باید درد را حس میکردم و آن گاه صدایی آمد. صدایی که میگفت: “دلها با یاد خدا آرامش میگیرند.” من گفتم خدای من از تو فوی تر است، توی دلم میگفتم. و آرام شدم.
بعد قلب من پاک شد و آماده حضور فرشته. همان وقتها بود که به خدایم گفتم، “خب، حالا دیگه وقتشه که چیزی رو به من نشون بدی. راهی که گم کردم. راهی که تو برای من بهتر میدانی.” درست همان موقع بود که دوباره امتحانم کرد. ولی فهمید که من این بار دلم با اوست. از امتحانش سربلند بیرون آمدم. یک شب بعد فرشته آمد تا من بفهمم که “آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست”
حالا زمانی میگذرد که کم نیست، زیاد هم نیست. بهرحال ما تازه اول راهیم. خدای من مهربان است. اما آنگونه که خود میداند. او دوست دارد همیشه امتحانم کند. هروقت امتحانم نمیکند ابلهانه فراموشش میکنم. او دوستم دارد، میدانم. همچنان که من وقتی کسی را دوست دارم، بیشتر امتخانش میکنم و بیشتر و بیشتر از او انتظار خواهم داشت. بی تفاوت بودن از نفرت بدتر است. و او به من بی تفاوت نیست.
خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم.
اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌اي
… پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌اي‌ برايم‌ بياورد.

پ.ن:

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت

سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
/شعر از حمید مصدق/

10 ژانویه و تولدم مبارک ژانویه 9, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
1 comment so far

birth-candle

پاییز خشم آلود در آخرین شعله های بی نوری و حرارت آذر سوخته ، خاکستر شده بود ، تازه تازه زمستان با اشک های ریز و تند ابر پاره های دی ماه پیدا میشد و من و بدبختی با هم به جهان می آمدیم.
(از گفته های شاملو پیرامون به جهان آمدنش)

نیمچه اتوبیوگرافی: شب 10 ژانویه 1981 در بیمارستان فاتحی نژاد شیراز (که دیگر وجود ندارد) یک عدد دختر چشم به جهان گشود که هرکس به فراخور حال خودش یک اسم روی او گذاشت، از جمله باباش که او را به نزدیک به 200 نام مختلف صدا میزد! سرانجام این یک عدد دختر مه سا را برخود شایسته تر دانست و نیز اینکه به این اسم عادت داشت.
سالها گذشت و این یک عدد مه سا به سرعت نور بزرگ شد و چه بسا بیشتر! و در شهرهایی زیست و کارهایی کرد  و تاریخچه نوستالژیکی از سالروزهای تولدی در در خاطرش مانده بود را میتوان در پستی که پارسال اینجاها نوشت، دید.

امروز بعد از اینکه بعدازظهر با تلاش و مشقت بسیار از خواب عزیز برخاستم و کاهای روزمره را به انجام رسانیدم، یک عدد تولد تک نفره استثنایی برای خودم گرفتم! با شمع های کوچک رنگی و بوی عود که بسیار دوست دارمش. که عکسش رو گذاشتم اینجا برای یادگاری.
نامجو کماکان در حال خواندن ای ساربان است و من کیفم کوک میشود. البته این آهنگ بدون دودیدن (دود ورزیدن) کیفش نصف میشود که به علت برخی ملاحظات فعلن باید تحمل کنم.
ادامه اینکه فکر میکنم امسال بیش از تمام سال های عمرم “تولدت مبارک” را به شیوه های گونه گون از دست و زبان دوستان شنیدم. از خیلی وقت پیش چند نفر از دوستان تبریک گفتند و شرمنده کردند، بعدن از یک هفته پیش اوج گرفت و از دیشب که من دیگه شوکه شدم! همه دوستای گلم قصد داشتند که اولین نفر باشند و با وجود اینکه جدن یادم نمیاد کی اول بود، اما بسیار بسیار خوشحالم و مغرور به اینکه در هیچ تولدی این همه مورد تبریک قرار نگرفته بودم! بخاطر تعداد تبریک ها نمیگویم، بخاطر کمیت و مهمتر کیفیت دوستای خوبم. کمیت که معلوم است چرا و کیفیت بخاطر اینکه به یادم بودند و به یاد روز تولدم! به قول سایه عزیزم (زین پس به جای واژه نامانوس “م.ن” بشنوید “سایه”)، و تولد و تکامل و غرور…

از کلیه دوستان گل و “سروران گرام!!!” (البته واژه گرام در زبان فارسی وجود ندارد و یک غلط تاریخی ست و علی حتمن الان میخندد که من باز درمورد اشتباهات نگارشی، داد سخن سر داده ام! توی خونم است و کاریش نمیشود کرد، چنان که میتوانم ساعتهای مدید بنشینم و از همه غلط بگیرم D: !) بعد از پرانتز –> که توی این مدت و بویژه این روز، از اینکه من به این دنیا اومدم، ابراز شادمانی کردند، تا آنجایی که ممکن است، موتوشکرم! و همین اس ام اس ها و پی ام ها و کامنت ها و پُست ها و تلفن ها و حضور ها و روایت ها و هرچی که دیگه به ذهنم نمیرسه ها و… مرا به دوباره بودن ترغیب میکند. آقا فعلن تا اطلاع ثانوی قصد زندگی دارم.
یک تفاوت دیگه این تولد با سالهای دیگه اینه که تا این زمان که دارم اینها رو مینویسم هنوز هیچگونه کادوی مادی! به جهت قدم گذاشتن به این دنیا دریافت ننموده ام D: ! البته فعلن تا ته شب فرصت هست، اما من همینطوری خوشحالم D: . این عکس رو هم برای اینکه عقده ای نشوم میگذارم و چه بسا که الان بیام نت چیزهایی رو ببینم که ذوق زده شم!
البته لازم به ذکر است که من بسیار دور از دسترس میباشم.

2795

حالا از اینها که بگذریم، هر سال روز تولدم من عهدی با خدایم دارم که یک عدد کادوی اساسی بگیرم ازش، پارسال توی قحطی باران (به پیشگویی یوزارسیف) مقادیری برف بود و رفتنم به دبستان کودکیم! امسال هم یه نیمچه کادویی گرفتم که از ذکر آن معذورم، البته خدا را شکر اما باز هم میخواهم و خدا جون منتظرم (:
نامجو باز هم دارد ای ساربان را میخواند، و تمامی دینم به دنیای فانی… شراره عشقی که شد زندگانی… و در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا… از شنیدنش هنوز خسته نشده ام!
علی عزیزم به خاطر بودنت خوشحالم و هنوز هم 1001 رو ندیدم و به محض کانکت شدن خواهم دید. این دومین سالی هست که با منی و ممنون به خاطر تبریک هات. آقا با پارتی بازی علی اول شد! D:
از همه تون ممنونم و چون نمیدونم چی بگم پس تولد شما هم مبارک! برای خودم و همه کسانی که دوست دارمشان آرزوی سلامت، شادی و پیروزی میکنم.
من تاریخ بیست دی یا 10/20 رو دوست دارم. خداییش قشنگه ها!
قربان همگی x:

پ.ن1:
با این همه – ای قلب در به در-
از یاد مبر
که ما
- من و تو -
عشق را رعایت کرده ایم
از یاد مبر
که ما
- من و تو -
انسان را رعایت کرده ایم
خود اگر شاهکار خدا بود
یا نبود
20 دی 1344

همیشه این شعر رو دوست میداشتم اما در این نیمه شب که سایه به نشانی از روز تولدم این شعر را فرستاد چنان هیجان زده شدم که پی نوشت را جایگزین کردم که اصلن چی از این بهتر؟!

پ.ن2:
و فال حافظ امروزم:
سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی / که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی …

یک روز بعد:
بعد از پی نوشت: بعلت ما محرم امشب (و نه دیشب) تونستم کیک تولد گیر بیارم و بعلت کمبود شمع نشان نمیدهد که چند ساله شدم، خلاصه اینکه ازش عکس تکی یادگاری گرفتم:

birth-cake

رسیده ام به ناکجا، مرا به خانه ام ببر ژانویه 6, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

باز من و این صفحه های مجازی و بغض  را ترکاندن. حتی کاغذها، حتی دفترها و خودکارها دیگر بی معنی و خسته اند.
دیشب:
شب عاشوراست، و حتمن شبای عاشورا و دود سیگار و خونه خالی،  شب شعر و روزای سگی و معشوق خیالی…
تو این مدت اخیر گند زدم. خیلی مزخرف شدم دوباره. زود عصبی میشم! (واصولن عصبانیت از صفات نادر منه) زود از کوره در میرم. زود داد میزنم. با همه دعوا راه میندازم. تحمل هیچی رو ندارم. چت شده مه سا؟ نمیدونم. بخدا نمیدونم. من آدم صبوری بودم. شاید همین فشارها، همین استرس های این مدت کار خودشو کرده. همه چیز بنظرم گیج کننده و غیرقابل کنترل میاد. اینها عصبیم میکنه. خیلی ها رو ناراحت کردم از خودم این مدت. خیلی فریادها زدم و بیراه ها گفتم که شرم آوره. کاش بخشیده شوم.
نمیدونم دوره سختیه، شاید واسه همه اینطور باشه، نمیدونم. خیلی چیزها میتونه تو ذهنم بیاد و آزارم بده، خیلی ترس ها و نگرانی ها و فشارها. و این رسمش نبود تو روزایی که باید تکیه گاه دیگران هم میشدم…
خب البته مشکلات وجود داشتن که رودررو شدن باهاشون اصلن ساده نبود. ولی این آدم اخیر انگار مه سا نبود. من که صبورم، من که صبورم…
شاید به تنهایی احتیاج داشتم تا توی خودم ReSet شم دوباره و تنهایی چه کم بود. برای مدت کوتاهی بالاخره اومد. میخواستم به خیلی چیزها فکر نکنم که نشد. رفتم پایین، سیگار لاغر گیرم نیومد، سیگار چاق گرفتم، اومدم تو اتاق نشستم، تو زمان محدودم با خودم سوختم و با سیگار ساختم. بعد تو دلم گفتم “مـن معـذرت مـیخوام”. به خودم و به همه اونایی که میشد ازشون معذرت خواست و نمیشد.
فقط به این نتیجه رسیدم که زندگی، ماوراء اونچه که همیشه میگفتم سخته و من نباید میدون رو خالی کنم. چیزهایی هست توی ذهنم که آزارم میدن، میدونم سخته، هیشکیم نمیتونه درک کنه، اما من اگه کم بیارم فاتحه م خونده ست. شروع زندگی مشترک به خودی خود فشارهایی رو داره، خب چیزهایی هم مضاف بر علت میشن، اما تا زمانی که میتونم حرف بزنم و میتونم بنویسم، خیالی نیست. صبوری کن مه سا، همین. خب راستش یخورده هم حق میدم به خودم، اما این دلیل خوبی برای این سگ اخلاقیام نبود.
یه چیزی هم که خیلی اعصابمو خورد میکنه، این خط تلفن جدید لعنتی هست که بابای اینترنتو درآورده. وردپرس و بلاگر رو هم که باز نمیکنه و منم دوست ندارم این چیزها رو توی بلاگفا بنویسم. این مدت هم نوشته هامو برای علی ایمیل میکنم و اون تو وردپرس میزاره. باز هم شکر.
روزهامو دارم بدجوری به فنا میدم. همش خواب. نمیخوام اینطوری باشم، اما فقط شبهاست که کمی میتونم آرامش داشته باشم. واسه همین تموم شبو بیدارم و تموم روز رو…
دارم حرف مفت میزنم. خیلی هم مزخرف حرف زدم. میدونم. هیچ غلطی با این نوشته نکردم. فقط یه چیز. معذرت میخوام. بخاطر تمام این بداخلاقیا.
اما وقتی که اون چیزا رو خوندم دلم به درد اومد. گفتم یعنی واقعن جدی جدی نشسته حق رو هم به خودش داده و منو دلیل این … دونسته؟! خیلی دلم به درد اومد. این واقعن برام پذیرفتنی نیست. نه، بگو دروغ گفتی. باور نمیکنم باور کرده باشی که توی کاری که تو انجام دادی، اونی که قربانی شده مقصر بوده. فقط بخاطر یک سری علاقه ها و مشغولیات ذهنی ش. چه بیربط! اگه اینطوری باشه من هرگز تو زندگی حق این رو ندارم که به چیزی علاقه داشته باشم، چیزی برام مهم باشه، یا درباره چیزی حرف بزنم. نه، واقعن من دیگه باید بترسم از اینکه در مورد ساده ترین مسائل حرف بزنم؟!
خدایا آرامش میخوام. آرامم کن. مجبورم که گنگ حرف بزنم.
کاش این فرمالیته های لعنتی تموم میشدن. کاش رها میشدم. من مغزم خیلی درگیره. نمیتونم بنویسم.
تمام شب عاشورا رو با این آهنگ بسر کردم.
امروز هیچ غلطی نکردم.

پ.ن:
شب آشیانه شب زده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به ناکجا
مرا به خانه ام ببر

کسی به یاد عشق نیست
کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خود شکن
تو مانده ای و بغض من

از این چراغ مردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر
که شهر ، شهر یار نیست

مرا به خانه ام ببر
ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره می زند
که شب ترانه ساز نیست

مرا به خانه ام ببر
که عشق در میانه نیست
مرا به خانه ام ببر
اگرچه خانه، خانه نیست !

تقویم تاریخ ژانویه 4, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

این روزها که علی اینجا بود، وقت چندانی برای نوشتن نداشتم. حالا مینویسم.

سه شنبه 87/10/10: ساعت حدود پنج صبح علی رسید خونه. دو تایی صبحونه خوردیم و بعد رفتیم به سوی دفتر ثبت ازدواج و برای آزمایش خون نامه گرفتیم و بعدم گشتی تو خیابون زدیم. علی از بزرگی و خلوتی خیابونها !!! و کوتاهی ساختمونها هیجان زده شده بود! حالا تهران چقدر باید مزدحم باشه که شیراز شلوغ اینقدر به چشم علی آروم بیاد!
بعدازظهر به خوابی بس شدید گذشت.
چهارشنبه 87/10/11: صبح تقریبن علی الطلوع رفتیم برای آزمایش خون، تا حدود ساعت 2 ظهر. بعد از ظهر هم رفتیم دو عدد حلقه ازدواج خریدن نمودیم.
پنج شنبه 87/10/12: صبح با علی رفتیم به دیدار عمو حافظ. فروغ هم آمد. باز فال و حافظ و شعر و عکس… تا بعدازظهر. ابری بود و بارانی بود. قرار بود شب پیش فروغ بریم که هر دومون سرما خوردیم و کنسل شد.
جمعه 87/10/13: ساعت 9 شب علی رفت تهران.
شنبه 87/10/14: یادم نمیاد چی شد. سرما خوردم و بیشترش رو تو خواب بودم.
یکشنبه 87/10/15:
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. امروز روز تولد فروغ فرخزاد است. زنی که زن بود. و از شنیدن نامش هنوز به زنانگیم میبالم. تنها نه برای شاعرانگیش، که برای زن بودن و چنین بودنش.

The Ring ژانویه 1, 2009

Posted by Mahsa in روز نوشت من.
add a comment

اولین روز از سال 2009 میلادی: حلقه ازدواج خریدیم. مبارک عزیزم.