رویای بیداری ژانویه 14, 2009
Posted by Mahsa in روز نوشت من, من و خدا.trackback
تو از من خرابه میسازی
و من از خرابه، خـــدا
مقدمه:
من اصولن طبق تعاریف باید آدم آنتی اسلامی باشم، هیچوقت نتوانسته ام دربندش باشم، با وجودی که برای دیگران آزادی مذهب قائلم. حالا بعد از اسلام، مذهب و مکتب هم توی کت من نمیرود. کلیشه ای ست که بگویم هر آدمی راهی دارد برای مسیر و برای خدا داشتن، اما حقیقت انکار ناشدنی ذهن من است. در کل ترجیح میدادم عارفی رند و حافظ گونه باشم و جفای معشوق را ببینم و به مهرش ببخشم. عشق برای من همیشه قوی تر، محکم تر، و بدیهی تر از عقل بوده. اما خب، این فلسفه لعنتی همیشه بند دست و پایم شده و نیمکره چپ مغز ریاضی پرست من کار خودش را میکند. یعنی هرگز به من اجازه نداده که عارف باشم. به نتیجه ای هم نرسیده. تابحال از یک چیز مطمئن است و آنهم این است که “به نمیدانم های خود ایمان دارم”
نمیدانم.
.
گاهی زبان نوشتن، چه کم می آورد! چه واژه ها الکن اند! توی بهت دیوان حافظ قدیمی یادگار بابا را برداشتم، بی حرفی اضافه گفتم حرف بزن با من. حرف زد با من:
ما به این در نه پی حشمت و جاه آمده ایم / از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم / تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت / به طلب کاری این مهر گیاه آمده ایم
…
خواب بودم یا نبودم، هم بودم، هم نبودم… اصلن بودم یا نبودم؟!
هیجانی ست بشر!
هر روز وقتی که در خوابم، جسته گریخته چشمهام رو به سختی باز میکنم و اس ام اس های دوستان رو میخونم و باز با لبخندی چشم از این دنیا میبندم. امروز هم…
بعدازظهر مثل همیشه مابین رویا و دنیا، حتی مهدی را با چشمهای نیمه باز و بسته دیدم که آمد نوشته ای را بالای سرم گذاشت و بیرون که رفت از اتاق من خواندمش، نوشته بود: “توجه توجه، بیدار شدی به دیتاگستر زنگ بزن، قبل از ساعت 6″ و باز چشم از دنیا فرو بستم.
میدانستم وقت زیادی ندارم و باید قبل از ساعت 6 بیدار میشدم و هی ساعت موبایل را چک میکردم که نگذرد.
دوبار وقتی امیر آمد خانه صداش رو شنیدم با مهدی حرف میزد و من با چشمهای بسته کاملن مطمئن بودم که بیدارم. اما نبودم…
چشمهایی که میخواستند اس ام اس ها، یادداشت مهدی و ساعت موبایل را ببینند، به اراده من نبودند، بسته میشدند و من هی بیخود سعی میکردم که بازشان نگه دارم.
اما بعد از شنیدن صدای امیر باز رفتم از دنیا. نمیدانم چطوری بگویم، رفتم، اما هم بودم، هم نبودم. یک حالتی بود بین هشیاری و رویا… میدانستم که خواب میبینم، اما تعریف منطقی از خواب دیدن نداشتم…
.
“انگار با خانواده رفته بودیم مشهد، یادم نیست کی بود و کی نبود.
(از همان یکبار مشهدی که رفتم تابستان امسال خاطره چندان جالبی ندارم. “به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند / که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی” . در واقع به زور مامان رفتم و بخاطر دیدن مامان)
آدمهایی که با من بودند میخواستن برن حرم. من نگاهشون میکردم. حوصله نداشتم صبر کنم تا همه حاضر شن. “بوت” پوشیدم (و نمیدانم چرا بوت!) و تنها راه افتادم به سمت حرم. میگویم بوت چون تنها چیزی که از خودم میدیدم پاهایم بود با بوتی سیاه، درست مثل فیلمبرداری فیلمها بود! قدم که برداشتم مقابلم پله های وسیع و زیادی دیدم از جنس سنگ مرمر سفید مایل به سبز. با روی پله اول که گذاشتم چنان احساس سبکی میکردم که پله ها رو ده تا یکی و بیست تا یکی میگذروندم. در واقع انگار پرواز میکردم. به سرعت رسیدم در حرم. شال سفیدی هم پوشیده بودم. فکر کردم که حالا یک جمعیت میلیونی را باید توی حیاط ببینم. اما بیشتر از بیست سی نفر آدم اونجا نبودند. خب بعد به خودم گفتم پس حتمن همه داخل صحن حرمند و حالا باید موج جمعیت را دوباره ببینم و تحمل کنم. یک لحظه گفتم “آمدی اینجا که چی؟ دستتم که به ضریح نمیرسه. حالا تازه برسه هم. میخوای چیکار کنی؟” و بعد وارد شدم با شال سفید…
خبری از موج جمعیت نبود! فقط سه چهار زن رو از پشت سر دیدم که رو به ضریح نماز میخوندند و صورتشون رو نمیدیدم. هیچ دستی به ضریح وصل نبود. رفتم جلو… ضریح رو با دستام لمس کردم… نمیدونستم چیکار کنم… نمیدونم چطوری، اما چند جمله به عربی به ذهنم رسید و خوندم…
ــ من کاملن متوجه بودم که دارم خواب میبینم و فقط نمیدونستم خواب دیدن یعنی چی! و همه چیز شاید نهایتن توی سه چهار دقیقه اتفاق افتاد ــ
با خودم میگفتم یا کسی به من میگفت این جمله ها رو به خاطر بسپار تا وقتی بیدار شدی یادت بمونه، سه چهار جمله با “السلام” شروع شد و من نفهمیدم به کی سلام دادم. جمله آخر رو هم به عربی گفتم، اما… همون لحظه معنی جمله آخرم ــ که میدونستم آخرین جمله ست ــ انگار توی دلم افتاد. نمیدونم چطوری، اما معنیش این بود: ( انگار جمله ای بود از محمد (ص) که میگفت: ) “و خداوند هیچ پیامبری را عزیزتر از زهرا (س) ندانست”!
چشمهامو رو به اراده خودم باز کردم! نه من خواب نبودم، بخدا نبودم…
اول فکر کردم که زهرا (س) پیامبر نبود! و بعد با خودم گفتم اگر معصومی بود فقط زهرا (س) بود. نمیدانم، شاید چون فکر کردم که زهرا (س) هرگز برای اینکه به مردان مظلوم کمک کنه، اونها رو به عقد خودش در نمی اورد. شاید هم ربطی نداشت نمیدانم.
انگار شوک زده بودم. برای مهدی تعریف کردم، گفت جواب سوالت رو گرفتی! گفتم چه سوالی؟ گفت نمیدونم.
به امیر گفتم، گفت الا وقتشه که اون چیزی رو که واقعن میخوای بگی. گفتم نمیدونم. گفت فکر کن. بعد هم گفت برای کسی دعا کردی این مدت؟ گفتم آره.
.
چند روز پیش بود. علی گفت خواب عجیبی دیده. گفت خواب من و خدا رو دیده. گفت اجازه ندارم تعریفش کنم. گفت بهش اجازه ندادن. گفت بهش گفتن من نظرکرده خدام. من حتی نمیدونم نظرکرده یعنی چی. نمیدونم.
.
دعا میکنم، برای تک تک دوستانی که تو ذهنم هستند که هر چیزی که خدا براشون بهترین میدونه همون پیش بیاد.
و دعا میکنم برای کسی که احتمالن دشمن منه، و شاید هم دلیل موجهی داره برای خودش. من صمیمانه دعا میکنم که از زندان خودش خلاص شه و خدا براش بهترین رو بخواد. و دیشب جایی خوندم که نام دیگر نفرت طولانی، سرطان است.
دعا میکنم که خدا من رو از نفرت داشتن و کینه داشتن دور کنه و نور خودش رو به دل من و همه دوستان و دوست داشتنی هام و دشمنان و کسانی که هنوز نتونستم ببخشمشون بندازه.
دعا میکنم انقدر بخشنده باشم که نه فقط دوستان که دشمنانم رو هم ببخشم و اونها نیز من رو.
پروردگارا
ناتوان بودم …یاریم کردی
گمراه بودم…هدایتم کردی
تنها بودم… صدایم کردی
اسیر بودم …رهایم کردی
زشت بودم …نگاهم کردی
آلوده بودم… پاکم کردی
انگشت نما بودم … انگشت شمارم کردی
تورا سپاس میگویم و هزار سپاس
تو بودی که نجاتم دادی و ……………….
خودت را به من هدیه کردی
دوستت دارم
پ.ن:
دیروز داستانی خوندم از خانم عرفان نظرآهاری با عنوان “خدايم لابهلاي توفان بود”. حتمن بخوانید.

دیدگاهها»
No comments yet — be the first.