jump to navigation

سالمرگ زنی که چه زود رفت و من چه دوستش میدارم! فوریه 12, 2009

Posted by Mahsa in درباره دیگران, روز نوشت من.
2 comments

لعنت به خواب!
امروز قرار بود بریم ظهیرالدوله، این خواب لعنتی اجازه نداد.
الان شبکه VOA با حسین منصوری فرزند خوانده فروغ فرخزاد، مصاحبه داره. فقط آمدم که خبر بدم، بشتابید. دیگه وقت ندارم، باید برم به تماشا.

چون میگذرد غمی نیست… جولای 19, 2008

Posted by Mahsa in درباره دیگران, روز نوشت من.
add a comment
1- دیروز “خسرو شکیبایی” با آن صدای جاویدش برای همیشه سکوت را برگزید و خاموش شد. شاید به دیار جاوید رفت تا برای پری ها “پری خوانی” کند، و من به “فروغ” می اندیشم و به “علی کوچیکه” و حزن صدایش در “آفتاب میشود” و آفتابی که دیگر نه برای فروغ میدرخشد نه برای شکیبایی، و نه حتی برای “پناهی” که میگفت: “به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند” .و خوب میدانم، “تنها صداست که میماند.”
2- چند روز پیش بود، توی تاکسی یک آقای پیرمردی من را “دخترم” خطاب کرد، و من فکر کردم که چه لذتی دارد وقتی یک آقای پیرمرد آدم را “دخترم” خطاب کند!
3- این روزها هم میگذرد، تلخ و شیرین.

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر * من ناتوان ز گفتن و خلق از شنیدنش

Eyse Wide Shut vs. UnFaithFul آوریل 4, 2008

Posted by Mahsa in درباره دیگران, روز نوشت من.
1 comment so far


فقط به فاصله چند روز دو فیلم جفتی که هیچوقت قرار نبود ببینم دیدم!
دو تا فیلمی که حتما همه اونایی که فیلم میبینن تا حالا دیدن:
Eyse Wide Shut و UnFaithFul !
نمیدونم چرا اینکارو کردم!
اولی رو که دیدم تا دو سه روز حالم بد بود، انگار چشمام یکم باز شد! بعد چه مدت؟! یه ضربه کاری به خوشبینی های بی اندازه و مسخره من، لازم بود، این گریه ها رو باید روزای آخر عید 85 میکردم نه آخر عید 87!
شاید اگه اون موقع اینقدر میتونستم گریه کنم بغضش تا الان با من نمونده بود، دو سال تمام با یک بغض که نشکست، نگذاشتم بشکنه و بعد اون همه اتفاق لعنتی.
برای بدبین بودن، کینه داشتن و نبخشیدن دیگه دیر شده، به ساده دلی خودم میخندم، قاه قاه قاه، اون همه خوش دلی برای چی بود؟! برای فریب خودم؟ که چی بشه؟
چون آدم بودن سخته؟
ساده دل بودن هم آسون نیست، نبود، وقتی که ” پوسیده” را توی بلاگم نوشتم در بهار 85. اما خب از آدم بودن ساده تر بود، من میتونستم احمق باشم، به همین راحتی، حتی هنوز هم خیلی وقتا میتونم، باز هم به همین راحتی!
حتی بلدم وقتی کسی فحشهای رکیک میده بگم جواب بی ادبیهاتو نمیدم و سکوت کنم و بغض و فریب…
حالا اسم این حماقت نیست؟
ولی باید تمرین کنم، تمرین بدبین بودن، کینه داشتن، نبخشیدن، نفرین کردن،بغض را ترکاندن و از همه مهمتر فحشهای رکیک دادن!
دارم حسابی تمرین میکنم.
و بعد 4 روز باید دومی را میدیدم، طبیعی بود که این یکی باید حالم را بدتر میکرد و کرد.
نقد فیلم نمیکنم، حداقل طوری بود که منو تا آخرش سر جام به تماشا نشوند،
اما، اما …
الان خوب خوبم
خیلی مسخره تر از چیزی که فکر میکردم تموم شد! در واقع هیچ حرفی برای گفتن نداشت، همه چیز عین حقیقت و طبیعی بود، تا اونجا که به این نتیجه رسید که خانومها و آقایان محترم برید هر غلطی دلتون میخواد بکنید، آخرش هم همه چیز به خیر و خوشی تموم میشه میره پی کارش، شما هم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده درست جلو اداره پلیس تصمیم میگیرید که برید دنبال یه زندگی جدید، از کشورتون میرید، یه خونه تو ساحل دریا میخرید، و خوش و خرم زندگی جدیدی رو شروع میکنید و به بچه تونم میگید که محض ماجراجویی رفتین اونجا! کی به کیه، نه؟
بازم به معرفت استنلی کوبریک!
البته در مورد فیلم آدرین لین نمیتونم بگم که خوب نبود، عالی بود اگر این هَپی اِند مسخرش حالمو به هم نمیزد.
خلاصه کلام اینکه تو این 4 روز خیلی عوض شدم، تمرینها داره نتیجه میده برای بد بودن یا زیادی خوش دل نبودن، حتی برای فحشهای رکیک دادن!
حالا خیالم راحته، Unfaithful نه تنها اشکمو در نیاورد بلکه فکر نمیکنم امشب دوباره کابوسی ببینم!

الان راحت شدم (;

پ.ن: الان فکر میکنم اون چیزی که حالمو سر جاش آورد حس دردِ رنجش و انتقام نبود، بلکه فقط روراست بودن با خودم بود. با چشمان کاملا باز! (Eyes Wide OPEN) !

رپ سفید آری، رپ جنسی هرگز! مارس 12, 2008

Posted by Mahsa in درباره دیگران, روز نوشت من.
1 comment so far

تا همین یک سال پیش اصولا از موسیقی رپ متنفر بودم.
دلیلش هم به سادگی مربوط میشد به اینکه رپهای خارجی سردردم را شدید میکردند، و رپهای فارسی هم به میمنت اولین آلبومهای رپ فارسی که شنیدم -یعنی آلبومهای قدیمی گروه زدبازی- اصولا حال من را از پدیده ای به نام زندگی -آن هم در کنار مردانی که ممکن است توی کله شان آنچه که این یارو سامان ویلسون و اینها میخواندند بگذرد-، به هم میزد. و اینکه آن دسته از کلام گهربار بازمانده از عقب ماندگی اجتماعیشان را در حد هنر و موسیقی نمیپنداشتم. به همین سادگی.
این آقایان شخیص و شهیر، رپ و رپ باز را اینگونه به من معرفی کردند که یک عده آدم عقده ای (حالا علت عقده را البته بیان نمیکردند، شاید هم از بیکاری بوده) دور هم جمع شده اند و … میگویند تا دق دلیشان را سر جنس مونث با بیان اینکه ما چقدر خوبیم و چقدر توپیم و چقدر قوی هستیم و چقدر به دلایل نامعلومی از شما دخترها سَریم و شما دخترها چقدر بَدید، بَدید، هفت تا بَدید، و ما زورمان به شما میرسه و یه وقت فکر نکنید به شما نیاز داریم و اینها، خالی نموده و خود را از شر این عقده جات مزمن رها سازند!
که در جواب باید بگویم در این دنیا فقط عشق است که از سر نیاز نیست (اضافه مینمایم عشق را با وابستگی اشتباه نگیرید و غر نزنید که اتفاقا آن هم از نیاز است، وقتی میگویم عشق یعنی فقط عشق)
خب من رپ فارسی را اینگونه شد که شناختم و حتما حق میدهید که یک علامت سوال گنده به دلیل این همه هو کشیدن و جنگ و جنجال الکی و خود را خفه کردن و قمپز خالی در کردن، در کله اینجانب ایجاد شد که از این رو عطایش را به لقایش بخشیدم و با وجودی که آلبومهای مذکور هنوز در موزیک آرشیوم موجود میباشد، کُلُهُم بیخیالش شدم و همان راک و متال و پاپ خودم را چسبیدم که حداقل علامت سوال و سردرد کمتر می آفریدند.
تا اینکه روزی روزگاری پاپ حوصله ام را سر بُرد، راک خسته ام کرد و هارد راک و متال مرا کشید به آنجا که نباید، و در حالی که روی آسمانها معلق بودم، تصمیم گرفتم دختر خوبی باشم و از این به بعد قرصهای ضد افسردگی بخورم تا کارم یک وقت دوباره به آسمانها نکشد!
بعد از این پدیده روحانی!!! بود که شروع کردم به گوش دادن آنچه رپ فارسی مینامیدندش از نوعی دیگر!
خب یک چیزهایی مثل بعضی کارهای هیچکس یا همین پیشرو با وجود داشتن مقداری خورده شیشه حالم را بد که نکردند هیچ، یک مدتی هم حالم را سر جایش آوردند و به من شهامت عوض شدن دادند.
بعد هم که یاس را پیدا کردم و با وجود اینکه اوایل اصلا حوصله شو نداشتم، اما بعد یه مدتی جای خودشو به عنوان بهترین رپ خوان فارسی در دلم پیدا کرد، چون فکر میکنم کارهاش ارزشِ بیشتر از یک بار گوش دادن رو داشتند!
هیچکس و پیشرو و برخی از دیگران رو هم بخاطر همین یکخورده هیجان بی ضرری که میدهند هنوز قبول دارم، مخصوصا هیچکس با آن صدای خط خطیش که سه عامل مریضی، کسلی، و افسردگی، را گاهاً از یاد آدم میبرد. (البته با یک خورده چشم پوشی از بعضی آهنگهای نامربوطشان!)
خلاصه این شد که رپ فارسی را هم بخاطر سبک هیجانی و افسردگی زدایش دوست دارم به استثنای رپ های جنسی شان که مثلا میخواهند با بیل و چکش توی کله ملت نوجوان و جوان دختر و پسر، جنس زن را فرودست و جنس مرد را فرادست جلوه دهند!
آخه یکی نیست به اینها بگه پسرم پدران و پدربزرگان محترمت هزاران سال تلاششون رو برای القای این عقب ماندگی ذهنی در مردم انجام دادند و تا حدودی هم موفق شدند، اما نتیجه برای توی نادان چی شد؟ راضی هستی الان؟ تو که وقتی فحشهای آبدار خواهر و مادر میشنوی تا بناگوشت سرخ میشود و یک جایت بدجوری میسوزد، نمیفهمی که این نوع طرز فکر مربوط به همین عقب ماندگیهای ذهنی آن دسته از پدربزرگانت هست که بعد هم خودشان قتلهای ناموسی راه می انداختند تا آتش آنجایشان را فرو بنشانند؟
محض رضای عمه ات یکخورده آپ تو دیت فکر کن. بس نیست این بازیهای مسخره؟
اگر زن آن است که میخواهید القا کنید که مامان جانتان هم زن میباشد و باید چنان باشد که میفرمایید، و اگر مامان جان شما و خواهر شما آنگونه که بعضی هایتان سعی میکنید بیندیشید تنها زنان معصوم در عالمند، خب فکر نمیکنی وقت آن رسیده که بفهمی بقیه زنهای عالم هم مادرن و خواهران آن دیگری میشوند؟!
قسمت اخیر را به گل پسرهای غیور! ایرانی گفتم، در مورد ناغیوران داخلی و گل پسرهای اجنبی هم باید بگویم آن دسته شان که اینگونه می اندیشند احتمالا مشکلشان از جای دیگری میباشد که نیاز به تحلیل های روانشناختی و غیره دارد، آن دسته هم که اینگونه نمی اندیشند دمشان گرم که تنها مردان موجود در عالم همانها هستند.
مقاله های تحلیلی درباره رپ را ببینید:

رپ، ارائه تصویر تنزل‌یافته از زن و رفتار جنسی نوجوانان امریکا
از مفاهیم عرفانی تا داف فانتزی، نگاهی به ترانه‌های رپ فارسی
هیپ هاپ واقعی و رپ خوانان سفید

March 08, 2008 مارس 8, 2008

Posted by Mahsa in درباره دیگران, روز نوشت من, پیام ها.
add a comment

Womens Day Wishes

Send This As ECard
Click Here To Get This Animated Photo Comment Code

Happy International Women’s Day to all my Mothers and Sisters all over the world!

جشن فوریه 24, 2008

Posted by Mahsa in درباره دیگران, روز نوشت من, شعر دیگران, پیام ها.
1 comment so far


1- زشتي ها را ميبينم و زيبايي ها را ميبينم، و اگرچه هنوز زشتي ها از دستم در ميروند و زير آيينه بزرگ نما رنگ خودشان را بهتر نشان ميدهند، اما بايد بگويم براي لحظه هايي يک تلنگر کوچک زيبايي ها را جلو چشمانم ميرقصاند.
يک تلنگر مثل براي يک لحظه شنيدن يک آهنگ آروم، يا حتي بيربط تر يک فنجان نسکافه داغ، يا باز هم بيربط تر آتش زدن يک چوب کبريت!
چه فرقي ميکند مهم اين ست که ميبينم با يک تلنگر.
مثلا ديروز داد زدم که اصلا غلط کرده هر کي گفته زشتي ها را نبينم. اين همه زشتي را اصلا چطوري نبينم. اصلا چه فرقي ميکند که من ببينم و نبينم؟ ماهيت حقيقت تغييري ميکند؟
و امروز با تلنگرهايي خيلي بيربط تر از آنها که گفتم دريافتم که حقيقت چيزي ست که من ميبينم و نه هيچ چيز ديگر.
و براي چند لحظه لذت بردم از آنچه در اين اوضاع بسيار نامساعد ديدم. اصلا بدرک که زشتي ها بسيارند و زيبايي ها کم، مهم همين چند لحظه لذتي بود که من بردم، آن هم در لحظه هايي زشت، خيلي زشت!
دقيقش را يادم نيست، اما حسين پناهي يک همچين حرفي ميزند که زندگي خيلي زشت است، اما لحظه هاي شيريني دارد که مي ارزد آدم بخاطرش همه زندگي را تحمل کند.
2- ماه شب مهتاب کاري را پيشنهاد کرده و من کار موقت را رها کرده ام، فکر انجام مسئوليتي سنگين آن هم وقتي که خودش کنارم نيست کمي ميترساندم، اما فکر ميکنم قبول کنم.
3- دو سال پيش در چنين روزي بلاگ DownTownFog متولد شد و پارسال وقتي ميخواستم تولدش را اعلام کنم يک بلاي آسماني نازل شد که امروز يک ساله ميشود، و در اين بين من آمدم اينجا که اين همه همراهي بي انتهاي ماه شب مهتاب را خودم تنهايي حضور به هم برسانم و جشن بگيرم.
4- فهميدم! پارسال با همه اتفاقاتش داشت تکرار ميشد، و يک قضا و بلا دور و بر اين 5 اسفند ميچرخيد که بر چيز ديگري اصابت کرد، جان سالم به در برديم خدا را شکر، بگوييد خرافاتي شده ام، اشکالش چيست؟!
5- هميشه از صميمي شدن با آدم ها ميترسيدم، چون معتقد بودم تا صميمي نشوي مجبور نميشوي از کسي جدا بشوي و تازه جدا هم بشوي چه باک که دل کندن نميخواهد!
اما امشب بعد از اينکه هفت ماه و چند روز از صميميتم و نزديک به 11 ماه از آشناييم با ماه شب مهتاب ميگذرد، دارم فکر ميکنم که هيچوقت از اين صميميت و آشنايي پشيمان نخواهم شد.
همراهي بي مضايقه ات را جشن ميگيرم بهترين بهترين من!

*بين ما فاصله اي نيست بجز فراموشي… تو را به ياد خواهم آورد… تو را به ياد خواهم داشت… تو را هر شب در روياهايم تکرار خواهم کرد… و هر روز صبح که بر مي خيزم… گوشه ي لبم لبخندست… بين من و تو رازهاي نگفته ايست… که هرگز به کلام نخواهم آلود…

آیا پرسپولیس یک فیلم ضد ایرانی ست؟ فوریه 19, 2008

Posted by Mahsa in درباره دیگران, روز نوشت من.
add a comment

فيلمي ديدم كه دلم نيامد شما نبينيد
روايت كميك و طنزگونه اي از زندگي دختري بنام مرجان ساتراپي متولد 1348 خورشيدي در رشت
كه مصادف ميشود با تاريخي معاصر از انقلاب ايران از نگاه يك دختر بچه، تبعات آن و جنگ ايران و عراق از نگاه دختري نوجوان، به اروپا رفتنش، درد تنهاييش، بازگشتش به مام وطن! ازدواج بچه گانه او در 21 سالگي و پس از آن طلاق و بار ديگر مهاجرتي شايد ابدي به اروپا.
در جايي از فيلم مرجان با خود ميگويد: ” life is life همانطور كه ديگر بازندگان ميگويند” واينجاست كه نميفهمم چه لزومي دارد حتما درد يك ملت را به سياست و ضد مليت بودن متهم كنيم.
عده اي ضمن معرفي اين كميك استريپ با صفت “ضد ايراني” آنرا با فيلم 300 مقايسه كرده اند، (يك نمونه را اينجا بخوانيد) و من هنوز نميدانم آيا قصه واقعيت هاي زندگي پدران و مادران ما، خواهران و برادران ما، و حتي هنوز خودِ ما با فيلم 300 يكي ست؟ بنده هم منتقد سينما نيستم اما اگر من ايراني هستم بايد بگويم حداقل بين خودم و اين فيلم عليرغم اينكه راجع به نسلي قبلتر از من بود هيچگونه تضادي كه نديدم هيچ، تصاوير ساده سياه و سفيد آن را آينه اي مجسم ديدم كه يك عالم از دردهايم را خط به خط با خنده و گريه به هم مي آميخت.
حالا بايد گفت يا من ايراني نيستم يا …
توصيه ميكنم فيلم را از هر كجا كه ميتوانيد پيدا كنيد و حتما ببينيد.
براي دانلود فيلم اينجا كليك كنيد
براي ديدن يكي از بهترين و ساده ترين نقدهايي كه بر روايت اين فيلم خواندم اينجا كليك كنيد

خوشحالم ژانویه 29, 2008

Posted by Mahsa in درباره دیگران, روز نوشت من.
add a comment
خوشحالم !
چون وقت غم خوردن ندارم !!!
ماه شب مهتابم دوست دارم.
یادم میمونه که چیکارا داری برای من میکنی …

من ميترسم، پس هستم! ژانویه 25, 2008

Posted by Mahsa in درباره دیگران, روز نوشت من.
add a comment
يک سال بود يا کمتر، نشنيده بودمش، نميتوانستم، ميترسيدم…
اما با بهانه و بي بهانه طلسمش شکست…
درايو G را باز کردم، روي کيبورد H را زدم، حسين پناهي، ctrl+A ، و Enter.
و هاي هاي اشک…
دلم برايش عجيب تنگ بود، دل خوش کرده بودم به زماني دور که در اتاقم را قفل ميکردم، ميخوابيدم، و گريه اش را گريه ميکردم و باز دوره ميکردم و حالا ميترسيدم دوباره تکرارش کنم.
آنقدر ميترسم که ميخواهم از زندگي فرار کنم دوباره
درد دوره ام ميکند…
ميپيچد…
اما خوب در اين يک سال ياد گرفته ام که وقتي نميتوانم براي خودم باشم اصلا خودم نباشم.
حالا ميدانم که زندگي به اندازه تمام چشمها وجود دارد و چشم من به اندازه تمام زندگيهاست،
هست و نيستش را نميدانم،
اما وجود دارد و خيلي زياد هم وجود دارد.
و باز ياد گرفته ام که بعضي ها ميگويند به تعداد هر جسمي روحي ست ولي بعضي هاي ديگر ميگويند به تعداد همه جسمها و هست ها و نيست ها يک روح وجود دارد.
برايم فرقي نميکند که روح يعني چي و تعداد يعني چي، ولي من نظريه منحصر خودم را دارم که بعضي روح ها با هم يکي هستند و بعضي نيستند.
براي من اين هم فرقي نميکند اما…
يک دليل پيدا کرده ام که ميتوانم حتي اگر نه براي خودم، براي او باشم…
حسين دارد ميگويد بنويسم: «منِ عفريته مرا افسون کرده بود، مرا از هستي خود بيرون کرده بود، و اما راز خوشبختي آن سلسله خاموشي بود، خود فراموشي بود، چرخ و چرخيدن خود با هستي، حذر از ديدن خود در هستي ….»
باشد نوشتم.
تو ناممکن هم فيل هوا نميکردن….

يک بار در وبلاگم برايش نوشته بودم

بودنت را دير باور کرديم
نبودنت را اصلا باور نکرديم…
(براي حسين پناهي که به روزگار غريب شاملو پناهم شد)

و حالا اصلا نميدانم چه ميگويم…

پ.ن1: فعلا خداحافظ که بايد برم مفت بگم و مفت بشنوم…
پ.ن2: اگه ما کار نکنيم، چجوري جوراب و شلغم بخريم؟!!!

2 بهمن 86، ساعت 4 بعدازظهر.

تولدم مبارک! ژانویه 10, 2008

Posted by Mahsa in درباره دیگران, روز نوشت من, شعر دیگران.
add a comment

امروز تولدم است!

آسمان ابري ست و هوا يخ زده
از سه روز پيش با بهانه و بي بهانه ميزنم زير گريه
آخر هميشه وقت تولدم که ميشود يکجوري ميشوم که نميدانم چيست
کي باور ميکند؟ چند روز است آهنگ اندي کورس گذاشته ام يکبند، از همانها که وقتي دبستان ميرفتم با مرضيه عاشقش بوديم! و همينطور از صبح تا شب آلبوم تکرار ميشود، تکرار ميشود، تکرار ميکند:
بهش بگو تنها شدم، سکه بي بها شدم، تو رو بخدا اگه ديديش، بهش بگو دوسش دارم …
الاکلنگ و تيشه، دوست دارم هميشه، تپلي ريزه ميزه، اينقده بلا نميشه …
آي بانو آي بانو آي بانو بانو بانو بنشين به روي زانو غوغا به پا کن عزيز ناز و کرشمه … دختر خشگل گل من …
شب شده پرستاره، چشمک بزن دوباره، بيا با هم برقصيم، دختر آتيش پاره
يادمه جشن تولدت چه خوب بود، واسه من قشنگترين عصر و غروب بود، ميون بادکناکاي رنگ و وارنگ، مث شاپرک ميرقصيدي با آهنگ
و دخترک خشگل و تپلي لپ گلي همه آهنگا خودم بودم و بس
و هق هق
ديشب خواب ديدم برف نشسته بود توي حياط خانه خودمان و هنوز سکوي حياط سر جايش بود و مهساي بيست و چند ساله نشسته بود روي سکو توي برفهاي سفيد کنار ماه شب مهتاب!
و بعد يکدفعه مهساي ده ساله را ديدم روي دوچرخه بيست سبزم و نميدانم چرا دوچرخه ام فرمان نداشت، شکسته بود انگار، و رکاب ميزدم بي فرمان، تند تند، و کنارم محبوبه بود با دوچرخه بيست بي ام اکس سبزش که کنارم رکاب ميزد و داشتيم همه کوچه پسکوچه ها را و پشت آپارتمانها را رکاب ميزديم و نميدانستيم آنهمه تند ميخواستيم به کجا برسيم، اما ميخنديديم و بلند بلند هم ميخنديديم! و هيچکس هم تعجب نميکرد که چرا بلند بلند ميخنديم!!!
آخ که بلند بلند توي کوچه خنديدن چه کيفي دارد!
آخ که دوچرخه سواري چه لذتي دارد!
حالا ديگر بي ام اکس هم نميخواهم، همان سبز قشنگ خودم را ميخواهم، بخدا همان را ميخواهم، فقط ميخواهم يک دور بزنم باهاش پشت آپارتمانها که هيشکي پيدايم نکند و بخوانم «شب شده پرستاره، چشمک بزن دوباره، ميام باهات ميرقصم، دوسم داري؟ آره!»
آخ محبوبه کجايي دختر؟ دلم لک زده برات، چرا ديگه نمياي خونمون خاله بازي کنيم؟
بيا دختر، اينبار اگه امير باز لج کرد و با خودش نبردمون تو اون باغ متروکه، خودمون ميريم، گم نميشيم بخدا، بزرگ شديم، نشون به اون نشون که اول باباي تو رفت، بعد باباي من، بعد باباي مرضيه…
آخ مرضي کجايي که توپ بچه ها رو برداري و فرار کني و همه محل به دنبالت؟ حالا متين نيني انتظار ندارد تو از ديوار راست بالا بري، هان؟
آخ مريم تو ديگه چرا از ديوار خونه ما بالا نميري؟ قول ميدم اين بار نذارم کسي باهات دعوا کنه به شرط اينکه تو هم قول بدي اگر گوجه سبز خريديم با نمک به ليلا هم بديم، ليلا خواهرته آخه، اينهمه قهر نکنين با هم.
بياين دوباره روح بازي کنيم، امير و فرشيد ملافه بندازن سرشون و ما رو بترسونن و من هميشه نخودي باشم.
ميترسم
من از اين بزرگ شدن سمج ميترسم
اما قول ميدهم، قول ميدهم اگر دوچرخه بازي کنيم ديگر نترسم
بخدا دلم يک دوچرخه سبز بيست ميخواهد براي تولدم و کوچه هاي آسفالت و يکمي هم بازي شيشخانه …
وصداي قديمي کورس:
بيا بريم به شهري که عشقا جاودانه ست، همونجايي که حرفا هميشه عاشقانه ست، تو سرزمين عاشق همه فصلا بهاره، بيا بريم به اونجا که عشقا موندگاره …

و ماه شب مهتابم! تو اونروزها کنارم نبودي و همه اونا که اونروزها بودن امروز نيستن، اما ببخش مهسا رو که هيچوقت بزرگ نميشه، منو ملکه سرزمين يخ صدا کن، چون دختر دي وقتي که ده سالشه يخ ميزنه و ديگه بزرگتر نميشه!
اما حداقل الان بالاخره فهميدم شهر عاشقا کجاست…
پيامهاي تبريکت رو توي بلاگ ها و اس ام اس ها خوندم و ممنون که امروز هم گريه هامو گوش کردي.
اگر دوچرخه ندارم اما شکر روزگارم که تو و عشق کودکانه ت به من زندگي ميبخشيد، دوستت دارم براي هميشه و تا ابد.

پ.ن1:
به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود .
«استاد حسين پناهي»
پ.ن2:
من مي خوام برگردم به كودكي
نازي : نمي شه
كفش برگشت برامون كوچيكه
من : پابرهنه نمي شه برگردم ؟
نازي : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممكن نيست
من : براي گذشتن از ناممكن كيو بايد ببينيم
نازي : رويا را
من : رويا را كجا زيارت بكنم ؟
نازي: در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمي آد
نازي : بشمار تا سي بشمار … يك و دو
من : يك و دو
نازي : سه و چهار …
«استاد حسين پناهي»