ما بی چرا زندگانیم فوریه 11, 2009
Posted by Mahsa in روز نوشت من, شعر دیگران.add a comment
دیروز:
امروز حداقل استرس ندارم!
نشستم کیف پولم رو نگاه کردم. تقریبن 50 هزار ریال موجودی دارم! نون و پنیر و سیگارم هم تموم شده، و این مقدار باید به مصرف این اقلام! برسه. تا زمانی که نفس میکشم تنها مایه ای که برام مونده رو به خریدن این وعده درویشی میرسونم. کلی به مغزم فشار آوردم که از کجا میشه مقداری وجه نقد یا غیر نقد تهیه کرد. مغزم گیرپاج کرد باز، ولش کردم.
روی اپن آشپزخونه نشستم و به یاد روزگاری بی مصرف موزیک SHOW ME LOVE از تاتو را نوش جان کردم، و در حالیکه 4 نخ سیگار فروردین! خریداری شده از یک آقای افغانی به قیمت 200 تومان! به مصرف میرساندم، در نهایت بی فرهنگی آپارتمان نشینی به همراه تاتو فریاد کشیدم و حال بسیار نمودم در نهایت درویشی!
الکی خوشم قاچاقی زنده یعنی دقیقن این!
اصلن نمیدونم چیکار خواهم کرد، خونواده هم تکلیفشون با من معلومه با اون مسخره بازیهایی که درآوردم. و من متعجبم و متاسفم از اون پول وحشتناکی که هر ماه باید بابت دارو و ویزیت برای این مرض مسخره افسردگی پرداخت کنم.
دیشب حال وحشتناکی داشتم و استرس دستم رو میلرزوند. سایه هم اینجا بود و شب خوبی داشتیم، اما استرس قفلم کرده بود. دو تا آلپرازولام انداختم بالا، حالم به شد. شعر خواندیم، شعر خواندیم…
از پیش مشاور برگشته بودم. فقط یک کلمه را میدانم: نمیدانم!
.
امروز:
باران گرفته بود، بی وقفه یکنفس / شاید خدای او در آن زمان گریست
سیگار نیمه سوز، جاپا و یک غزل / بی شک که مرد هم در این مکان گریست
به بارانی که امروز میبارید قسم که آرزوی باریدن دارم. تقریبن هیچ پولی برام نمونده، مامان هنوز باهام قهره، حتی نمیدونم چطور میشه رفت تا شیراز. دلم میخواد تا نفس دارم سیگار بکشم تا نفس تموم شه. اما این سیگارمه که داره تموم میشه. شارژ مالی لعنتی این ایرانسل هم تموم شده. اشک چشمام تموم شده. اما این نفسه که تموم نمیشه. همش زور میزنم که به هیچی فکر نکنم. باید از همه چیزهای استرس زا دوری کنم. باید تنها باشم و فکر نکنم… باید، باید…
ته مانده پولم رو به مصرف این سیگار آشغال خواهم رساند. بعد یا از بی پولی میمیرم، یا نمیمیرم! داشتم خواب انتخابات رو میدیدم. برای من چه فرقی میتونه داشته باشه که چی میشه؟! مگر توی این همه سال چیزی برای من فرق هم کرده که ربط داشته باشه به اینکه رئیس جمهور ایکسه یا ایگرگ؟!
من فقط میخوام سر درد نگیرم و تنها باشم و سیگار داشته باشم و به هیچی فکر نکنم، همین.
خدا! خدای من کجاست؟ من زیادی توکل کردم به خدا و زدم به هر چه بادا باد؟!
نه، من باید باز بخندم از اینکه اینجوری وضعیتم داغونه، من میخندم!
اکنون شعرکی:
تو را برای ابد ترک میکنم مه سا
چه حسن مطلع تلخی برای غم مه سا
پکی عمیق به سیگار میزنم، اما
تو نیستی که ببینی چه میکشم مه سا
برای آنکه تو را از تو بیشتر میخواست
چه سرنوشت بدی را زدی رقم مه سا
مرا به حال خودم وا گذاشته اند همه
همه … همه … اما تو هم، تو هم … مه سا ؟!
/ شعر از امیرپیمان رمضانی /
ردیف اصلی “مریم” بود.
ابدیت غم دسامبر 4, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من, شعر دیگران.1 comment so far
1- ساعت حدود شش صبح بعد از حمام رفتم جلو آینه، زل زدم، گفتم چشمات وقت گریه هم قشنگن!
2_ دیرم شده، دارم میرم پیش دکتر فرنام، نامجو هنوز توی هوای تنهایی خانه میخواند، شده تنها همدم تنهاییم، سیگارم رژ صورتی زده، دوستم شده، تنها دوست واقعی…
3- دوست دارم تا ابد تنها باشم، تنها سیگار بکشم، تنها لبخند بزنم و تنها گریه کنم و تنها این آهنگ لعنتی رو گوش کنم، فقط همین…
“كنار مشتي خاك
در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.
نوسان ها خاك شد
و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت.
شبيه هيچ شده اي !
چهره ات را به سردي خاك بسپار.
اوج خودم را گم كرده ام.
مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم گشوده شد.
برگي روي فراموشي دستم افتاد: برگ اقاقيا!
بوي ترانه اي گمشده مي دهد، بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان مي كند.
از پنجره
غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم.
بيهوده بود ، بيهوده بود.
اين ديوار ، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت.
زنجير طلايي بازي ها ، و دريچه روشن قصه ها ، زير اين آوار رفت.
آن طرف ، سياهي من پيداست:
روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي .
و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام.
روي اين پله ها غمي ، تنها، نشست.
در اين دهليزها انتظاري سرگردان بود.
“من” ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد.
در سايه – آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را در ترسي شيرين تماشا كرد.
خورشيد ، در پنجره مي سوزد.
پنجره لبريز برگ ها شد.
با برگي لغزيدم.
پيوند رشته ها با من نيست.
من هواي خودم را مي نوشم
و در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.
انگشتم خاك ها را زير و رو مي كند
و تصوير ها را بهم مي پاشد، مي لغزد، خوابش مي برد.
تصويري مي كشد، تصويري سبز: شاخه ها ، برگ ها.
روي باغ هاي روشن پرواز مي كنم.
چشمانم لبريز علف ها مي شود
و تپش هايم با شاخ و برگ ها مي آميزد.
مي پرم ، مي پرم.
روي دشتي دور افتاده
آفتاب ، بال هايم را مي سوزاند ، و من در نفرت بيداري به خاك مي افتم.
كسي روي خاكستر بال هايم راه مي رود.
دستي روي پيشاني ام كشيده شد، من سايه شدم:
“شاسوسا” تو هستي؟
دير كردي:
از لالايي كودكي ، تا خيرگي اين آفتاب ، انتظار ترا داشتم.
در شب سبز شبكه ها صدايت زدم، در سحر رودخانه، در آفتاب مرمرها.
و در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم : “شاسوسا”! اين دشت آفتابي را شب كن
تا من، راه گمشده اي را پيدا كنم، و در جاپاي خودم خاموش شوم.
“شاسوسا”، وزش سياه و برهنه!
خاك زندگي ام را فراگير.
لب هايش از سكوت بود.
انگشتش به هيچ سو لغزيد.
ناگهان ، طرح چهره اش از هم پاشيد ، و غبارش را باد برد.
رووي علف هاي اشك آلود براه افتاده ام.
خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام.
دست هايم پر از بيهودگي جست و جوهاست.
“من” ديرين ، تنها، در اين دشت ها پرسه زد.
هنگامي كه مرد
روياي شبكه ها ، و بوي اقاقيا ميان انگشتانش بود.
روي غمي راه افتادم.
به شبي نزديكم، سياهي من پيداست:
در شب “آن روزها” فانوس گرفته ام.
درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده .
برگ هايش خوابيده اند، شبيه لالايي شده اند.
مادرم را مي شنوم.
خورشيد ، با پنجره آميخته.
زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست.
گهواره اي نوسان مي كند.
پشت اين ديوار، كتيبه اي مي تراشند.
مي شنوي؟
ميان دو لحظه پوچ ، در آمد و رفتم.
انگار دري به سردي خاك باز كردم:
گورستان به زندگي ام تابيد.
بازي هاي كودكي ام ، روي اين سنگ هاي سياه پلاسيدند.
سنگ ها را مي شنوم: ابديت غم.
كنار قبر، انتظار چه بيهوده است.
“شاسوسا” روي مرمر سياهي روييده بود:
“شاسوسا” ، شبيه تاريك من!
به آفتاب آلوده ام.
تاريكم كن، تاريك تاريك، شب اندامت را در من ريز.
دستم را ببين: راه زندگي ام در تو خاموش مي شود.
راهي در تهي ، سفري به تاريكي:
صداي زنگ قافله را مي شنوي؟
با مشتي كابوس هم سفر شده ام.
راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسيد، و اكنون از مرز تاريكي
مي گذرد.
قافله از رودي كم ژرفا گذشت.
سپيده دم روي موج ها ريخت.
چهره اي در آب نقره گون به مرگ مي خندد:
“شاسوسا”! “شاسوسا”!
در مه تصوير ها، قبر ها نفس مي كشند.
لبخند “شاسوسا” به خاك مي ريزد
و انگشتش جاي گمشده اي را نشان مي دهد: كتيبه اي !
سنگ نوسان مي كند.
گل هاي اقاقيا در لالايي مادرم ميشكفد: ابديت در شاخه هاست.
كنار مشتي خاك
در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.
برگ ها روي احساسم مي لغزند. “
شعر از سهراب سپهری /شاسوسا/
انشای امید دسامبر 3, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من, شعر دیگران, من و خدا.add a comment
انشای امید در شبی که حال بد است:
خدا! میدونی فقط تو رو دارم.
1- امید من امشب یک ساندویچ هایدا بود که خوردمش تمام شد.
2- امید همان معاملاتی ست که میکنیم، معاملات مزخرف زندگی، گهی پشت به زین و گهی پشت به زین، یا گهی زین به پشت و گهی زین به پشت
3- اصلن برام اهمیت نداره که جز خودم هیشکی نفهمه چی میگم، اصلن اهمیت نداره.
4- امید یک عدد دستشویی ( گاهی با شیرآلات لوکس گاهی با آفتابه قرمز رنگپریده ) است، که اگر نباشد گند آدم آسمان را فرا میگیرد.
5- امید حمام با آب گرم و گاهی آب سرد است تا ما به آنجا رفته و بوی لاش نگیریم.
6- امید زیرسیگاری یا لیوان دسته دار یا زیر فنجانی است که نمیگذارد سیگار فرش های ما بسوزاند و به عرش ببرد.
7- امید خاکی است که خیلی وقتها باید بر سرمان کنیم از ته دل.
8- امید یک لیوان پر از عرق سگی بو گندو ست تا ما را خر کند و ما از خوشحالی عرعر کنیم.
9- امید بدبختی مادر من است که فکر میکند خوشبخت است و زندگی همین گُهی هست که هست.
10- امید مقداری پول است که از هر راهی ممکن است بدست بیاید و از هر راهی ممکن است به دست نیاید به این امید که خرج شود و تمام شود.
11- امید این سوپری آشغال این بغل است که مثل اسب خوردنی به ملت میفروشد و سیگار و زهرمار.
12- امید نوشتن نیست دیگر.
13- امید موسیقی خوب نیست دیگر.
14 امید عشق نیست.
15- امید لذت است حتی اگر آرزویش توی گور باشد.
16- امید خواب است تا نباشی دیگر.
17- امید زر زدن نیست دیگر برای ایجاد ارتباط.
18- امید کنج گور خلوت خودت تنهایی جان دادن است و کسی نفهمیدنش.
19- “ساده است نوازش سگي ولگرد/ شاهد آن بودن كه چگونه زير غلطكي ميرود/ و گفتن كه سگ من نبود/
ساده است ستايش گلي/ چيدنش و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد/ ساده است بهره جويي از انساني/ دوست داشتنش بي احساس عشقي/ اورا به خود وا نهادن و گفتن:كه ديگر نمي شناسمش.
ساده است لغزشهاي خود را شناختن/ با ديگران زيستن به حساب ايشان و گفتن كه من اينچنينم/ ساده است كه چگونه مي زيم / باري زيستن سخت ساده است/ و پيچيده نيز هم! ( مارگوت بیگل )”
20- اگر شعر نبود شاید تا به حال جان شیرینم در رفته بود.
21- اگر آدمها گریه کنند توی دلم قاه قاه خواهم خندید، چون هروقت که خندیده اند، توی دلم گریه کرده ام.
22- فروغ گفت: “به باخت اگر باور داشته باشیم، آرامش فرا میرسد تو را و مرا”، فروغ آجی خیلی دلتنگتم خَعــــلی!!!
23- این یعنی نقش من تو فیلم زندگی سگی/ رول یه جنازه که زنده است به همین سادگی
نفس کشیدن تو یه متن خسته با خط کشی/ آخر قصه ی همه است ! آخر سگ کشی !
خدا! میدونی فقط تو رو دارم.
پ.ن1: امشب هم تنهام.
و
توی این هیر و ویر کتابچه ای اینجا بود برگردان “زهره زاهدی” نامی، برداشتم خواندمش، اینها را نوشته بود:
“خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است
خدا راشکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرف ها شاکی است این یعنی او در خانه است و در خیابان ها پرسه نمی زند
خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در امدی دارم
خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از میهمانی را جمع کنم این یعنی در میان دوستانم بوده ام
خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم
خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم این یعنی توان سخت کار کردن را دارم
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم این یعنی خانه ای دارم
خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کردم این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن
خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم این یعنی می توانم بشنوم
خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم
خدا را شکر که هر روز صبح زود باید با زنگ ساعت بیدار شوم این یعنی من هنوز زنده ام
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم این یعنی به یاد می اورم که اغلب اوقات سالم هستم
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم”
هرچی زور زدم با یکی از این دلایل برای شکر خدا همذات پنداری کنم، نبود که نبود که نبود!
تنها میتونم بگم:
خدا را شکر که خدایی برای شکر کردن دارم.
پ.ن2: سمیه امروز زنگ زد، حالش خوب بود، فروغ زنگ زد، نگرانم بود خیلی، مینا زنگ زد، نگرانم بود خیلی و…
حرف بزن نوامبر 27, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من, شعر دیگران.add a comment
نمیدانم اینطور وقتها چه باید بکنم. اما هیچ هیچ که نتوانم بکنم از دیوار که کمتر نیستم. آرام بایست. تکیه کن. من صبور میمانم تا نفس تازه کنی. نبینمت اینطور. به من تکیه کن. قول میدهم خوب باشم… قول…
با همه ي بي سر و ساماني ام
باز به دنبال پريشاني ام
طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
در پي ويران شدني آني ام
دلخوش گرماي کسي نيستم
آمده ام تا تو بسوزاني ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمي عشق بنوشاني ام
ماهي برگشته ز دريا شدم
تا که بگيري و بميراني ام
خوبترين حادثه مي دانمت
خوبترين حادثه مي داني ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
ديرزماني است که باراني ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ي يک صحبت طولاني ام
محمدعلی بهمنی
اینگونه بود زنگار روحم نوامبر 24, 2008
Posted by Mahsa in شعر دیگران.add a comment
…
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من در وحشت انگیزترین شب ها؛ آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می کرده ا م
تو از خورشید ها آمده ای؛ از سپیده دم ها آمده ای
تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای
در خلئی که نه خدا بود نه آتش؛
نگاه و اعتماد ترا به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهایی ــ
نگاه و اعتماد تو؛ بدینگونه است
شادی تو بی رحم است و بزرگوار
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است
من بر می خیزم
چراغی در دست
چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ای برابر آینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.
باران و من و خدا نوامبر 6, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من, شعر دیگران.1 comment so far
گیرتر از آنم این روزها که اینجا بنویسم
این روزها که خوب بود خیلی خوب و از همه مهمتر یک روز بارانی که روز دانش آموز! بود و زیر هزار قطره باران با هزار دود از سیگاری تلخ هزار بار این آهنگ را شنیدم و هزار سال عمر کردم و هزار هپروت را دیدم توی بیداری
“ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا میبری
با بردن لیلای من جان و دل مرا میبری
ای ساربان کجا میروی لیلای من چرا میبری
در بستن، پیمان ما تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان، بر پا بود این عشق ما بماند بجا
ای ساربان کجا میروی لیلای من چرا میبری
تمامی دینم، به دنیای فانی
شراره عشقی، که شد زندگانی
به یاد یاری، خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی، خوشا زندگانی
همیشه خدایا، محبت دلها
به دلها بماند، بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمیخوانی
ازاین غم چه حالم نمیدانی
پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته
همه شاخههای وجودش زخشم طبیعت شکسته
ای ساربان، ای کاروان لیلای من کجا میبری
با بردن لیلای من جان و دل مرا میبری
ای ساربان کجا میروی لیلای من چرا میبری…”
ای خاطره ات پونز اکتبر 28, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من, شعر دیگران.add a comment
1- در حالی دارم چرت و پرت مینویسم که یک عالمه استرس و گرفتاری توی کله ام است و اصلن این بیخیال نشستن و نوشتن را نمیطلبد!
2- لعنت خداوند بر آن ای دی اس ال که منیجمنت بلاگر را باز نتواند کردن و همچنین کامنتینگش را و خداوند آنها را دوست نمیدارد.
3- دارم چند روزی یک عدد سفر درون شهری مینمایم به علت پاره ای مذاکرات.
4- بخدا من الان باید در خوابی بس عمیق بسر ببرم، چرا که دیری ست قرار بر این است که من از فردا شب بخوابم و روز بیدار باشم، لکن آن فردا هنوز نرسیده است، و مساله اینجاست که پس فردا باید جواب دکتر فرنام را هم بدهم و مرضیه نیز فرموده که این روزها که میای اینجا من صبح ها با یک پارچ آب بیدارت خواهم کرد.
5- بخدا گیرم، گرفتارم، یک عالمه کار دارم، خدای را بسی شکر که من چند روزی بالاجبار از شر اینترنت خلاص خواهم گشت و اینترنت نیز از شر من!
6-اگر اون سی دی که یک عالم از شعرهام و یک سری از عکسهام و غیره و ذلک روش بود، پیدا نشود، جیغ هایی بس بنفش و چه بسا بنفش تر سر خواهم داد! خدااااااااااااااااااااااااا !!!
7- امروز این را گوش میدادم و بسی نیکو بود، بیخیال آنچه هر کی درباره صاحبش (محسن نامجو) میگوید؛ ما باید خیلی پررو باشیم که فکر کنیم ازش طلبکاریم، حال آنکه به علت یک سری حقوق پایمال شده از جمله: کپی رایت! و کلی چیزهای دیگر، این اوست که باید از ما طلبکار باشد. مرد باید باشد کسی که از این حاشیه های مسخره به نفع خود سود نمیجوید که هست. (حداقل الان راحت شدم که یک خورده دینم را بهش ادا کردم).
این هم شعرش:
“کلي گويي آفت شعر است
حرف مفت آفت ذهن است
ذهن الکن ستاره بشمارد
ذهن ياغي ستاره مي چيند
فاق کوتاه آفت لگن است
آفت جنگ نو گلنگدن است
آفت مزرعه سه تن ملخ است
آفت عشق وصل يا بوسه
مرده ي يک شبه چو نمره ي بيست
ثلث اول که هيچش ارزش نيست
مرده ي قرن را چنين بنگر
همچو تجديد ناب شهريور
خنده سر داده رند و بازيگوش
بگذار اين رفوزگي هم روش
ذهن شاگرد خنگ فاجعه است
خنگ شاگرد در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
بعد صد ها هزار سال از خاک
چه مهم است پاک يا ناپاک
چه مهم است سبک اسپيس راک
چه مهم است پول يا بي پول
چه مهم است ماله يا شاغول
آفت ذهن همنشين بد است
خواه بنشسته روي مبل سياه
خواه در قاب تلويزيون پيدا
خواه استاده به آسمان چون ماه
حرف صد تا يه غاز تا ابد است
عشق اول فقط يه خاطره است
عشق بعدي هماره فاجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
آفت حافظه باکتري دقيق
مثل آب دهان مرده رقيق
خاطره خود کلانتر جان است
بر سرت بشکند هوار شود
مثل زندان ژان والژان است
حافظه نفس را بدراند
صد گيگا بايت را بپراند
نان روز از براي سکس شب است
نان شب هم براي عاشق مست
عشق هميشه در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
بعد از اين صد کتاب شعر هم روش
حرف اسکندر و تزار هم توش
همه آيند و باز باز روند
زنده بودن که خود منازعه است
عشق هميشه در مراجعه است”
تنها بودن سپتامبر 27, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من, شعر دیگران.add a comment
یعنی اینکه برای تنهایی خودم است
“من با زخم زبونات رفیقم
مرهم بزار با حرفات رو زخم عمیقم
با توام که داری به گریم میخندی
کاش میشد بیای و به من دل ببندی
تنها بودن یه کابوس شومه
عزیزم کار دل نباشی تمومه… عزیزم”
جو خانه آرام شده است
یعنی اینکه من خفه خون گرفته ام
ذلم خیلی گرفته،
یعنی اینکه دلم شکسته است
تنهام، یعنی اینکه خیلی تنهام
خودفروشی جولای 26, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من, شعر دیگران.2 comments
آخر خودفروشی فقط به این معنی نیست که …………
خودفروشی انواع و اقسام مختلفی دارد که فقط کافی ست کمی شعور و درک داشته باشی تا بفهمی که تو هم داری خودت را میفروشی!
پ.ن: گز میکنم خیابانهای چشم بسته ازبَر را
میان مردمی که حدودا میخرند وحدودا میفروشند
در بازار بورس چشمها و پیشانی ها
و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد…
“استاد پناهی”
Away from Home جولای 11, 2008
Posted by Mahsa in روز نوشت من, شعر دیگران.1 comment so far
1- میروم جایز نیست، من رفتم
2- بقیه شو یادم نمیاد چی میخواستم بنویسم
3- به قول دوستی که میگفت:
“تهران تمام چرک تنت را که دیده بود * یک دختر بلوند که رنگش پریده بود”
4- با این آهنگ:
A Fine Day To Exit
Long way from home
Nowhere to go
What made the river so cold?
The sweat of thoughts
Trickle down my brow
Soaking and stinging my eye
You’ve got to face it head on
So you can turn this thing around
’cause this ain’t right
Tell tale sighs and cries
Of dreams unfulfilled
And time is running, running dry
Panic stricken bloodshot hearts
Try to restart
But no longer build the well to survive sweet oblivion
You’ve got to face it head on
So you can turn this thing around
’cause this ain’t right
I’ve got these feelings and I don’t know why
I see all my fears in the darkness of light
What made the river so cold?
Never anyone to rearrange and fall to
Time inside the empty
Call to the blameless, I am faithless
Placid dying eyes
You’ve got to face it head on
So you can turn this thing around
’cause this ain’t right
You have to go eye to eye
Raise your face to the sky
’cause this ain’t right
I got to believe when I say
Only this is the way
By Anathema
