jump to navigation

دوباره ساز ناکوکم آوریل 27, 2008

Posted by Mahsa in روز نوشت من, پیام ها.
add a comment
1- بعد از سالها …
بالاخره ناخنهای دست چپ رو از ته زدم
گیتار قدیمیم رو از کاور کهنه ش بیرون آوردم
ناکوکه
اما صداش هنوز مثل زمان جوانیش تکه
بزار هرکی هر چی میخواد بگه
من عاشق ناز زیر و ادای بم گیتار کلاسیکم
و این همه سال بهش خیانت کردم
اما الان از شوق لبریزم و کمی هم میترسم
همه نُت ها فراموشم شدند
یه ساز ناکوک و یه دل ناکوک
وقتشه که با هم کوک شیم
و بنوازیم
“امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم”
نُت این آهنگ رو امروز برای اولین بار درآوردم، هنوز تا نصفه البته…
یاد سالهای دور اهواز افتادم
و موسسه موسیقی اهورا
و محوطه پشت خوابگاه
و تنهایی دلنگ دلنگ کردنم
آی عشق …

2- این هم بهترین اس ام اس امروز از دوست خوبم ندا:
میخواهم بدون اسارت دوستت بدارم، با آزادی در کنارت باشم، بدون اصرار تو را بخواهم، با ناراحتی ترکت نکنم، با سرزنش از تو انتقاد نکنم، و با تحقیر به تو کمک نکنم، و اگر تو نیز با من چنین باشی، یکدیگر را غنی خواهیم کرد.
پ.ن: راستی اس ام اس ها هم گاهی به مانند اسمشان پیامند!

گفتگوی من و خدا (1) آوریل 22, 2008

Posted by Mahsa in من و خدا, پیام ها.
1 comment so far
داشتم فکر میکردم چطور میتوانم برای یک نفر کاری انجام دهم،
خداوند رو به من کرد، لبخندی زد و گفت:
“عزیزم! اولین کاری که میتوانی برای کسی انجام دهی، این است که بدانی تو نمیتوانی برای هیچکس کاری انجام دهی.”
از او تشکر کردم و فکر کردم چطور میتوانم برای خودم کاری انجام دهم.

معجزه مارس 16, 2008

Posted by Mahsa in روز نوشت من, شعر دیگران, من و خدا, پیام ها.
add a comment

از خدا خواستم خودش را به من نشان بدهد
اطرافم را گشتم
زار میزدم
ضجه میزدم
و فریاد میکردم خداااااا! به من جواب بده!
نگاه کردم به اطرافم…
یک کتاب ایرانگردی
یک جعبه دستمال کاغذی
یک کتاب درباره شناخت مردان
دفتر قدم
و کنارش چند برگ از کاغذهای آشفته ترازنامه های قدم چهار
بدون عینک کاغذ رویی را برداشتم،
عحیب بود که دورش نینداخته بودم و عجیب تر که روی همه ترازنامه هایم جا مانده بود!
به خط خودم نوشته بودم:
« من زنده ام
فریاد من بیجواب نیست
قلب خوب تو جواب فریاد من است.
»

March 08, 2008 مارس 8, 2008

Posted by Mahsa in درباره دیگران, روز نوشت من, پیام ها.
add a comment

Womens Day Wishes

Send This As ECard
Click Here To Get This Animated Photo Comment Code

Happy International Women’s Day to all my Mothers and Sisters all over the world!

جشن فوریه 24, 2008

Posted by Mahsa in درباره دیگران, روز نوشت من, شعر دیگران, پیام ها.
1 comment so far


1- زشتي ها را ميبينم و زيبايي ها را ميبينم، و اگرچه هنوز زشتي ها از دستم در ميروند و زير آيينه بزرگ نما رنگ خودشان را بهتر نشان ميدهند، اما بايد بگويم براي لحظه هايي يک تلنگر کوچک زيبايي ها را جلو چشمانم ميرقصاند.
يک تلنگر مثل براي يک لحظه شنيدن يک آهنگ آروم، يا حتي بيربط تر يک فنجان نسکافه داغ، يا باز هم بيربط تر آتش زدن يک چوب کبريت!
چه فرقي ميکند مهم اين ست که ميبينم با يک تلنگر.
مثلا ديروز داد زدم که اصلا غلط کرده هر کي گفته زشتي ها را نبينم. اين همه زشتي را اصلا چطوري نبينم. اصلا چه فرقي ميکند که من ببينم و نبينم؟ ماهيت حقيقت تغييري ميکند؟
و امروز با تلنگرهايي خيلي بيربط تر از آنها که گفتم دريافتم که حقيقت چيزي ست که من ميبينم و نه هيچ چيز ديگر.
و براي چند لحظه لذت بردم از آنچه در اين اوضاع بسيار نامساعد ديدم. اصلا بدرک که زشتي ها بسيارند و زيبايي ها کم، مهم همين چند لحظه لذتي بود که من بردم، آن هم در لحظه هايي زشت، خيلي زشت!
دقيقش را يادم نيست، اما حسين پناهي يک همچين حرفي ميزند که زندگي خيلي زشت است، اما لحظه هاي شيريني دارد که مي ارزد آدم بخاطرش همه زندگي را تحمل کند.
2- ماه شب مهتاب کاري را پيشنهاد کرده و من کار موقت را رها کرده ام، فکر انجام مسئوليتي سنگين آن هم وقتي که خودش کنارم نيست کمي ميترساندم، اما فکر ميکنم قبول کنم.
3- دو سال پيش در چنين روزي بلاگ DownTownFog متولد شد و پارسال وقتي ميخواستم تولدش را اعلام کنم يک بلاي آسماني نازل شد که امروز يک ساله ميشود، و در اين بين من آمدم اينجا که اين همه همراهي بي انتهاي ماه شب مهتاب را خودم تنهايي حضور به هم برسانم و جشن بگيرم.
4- فهميدم! پارسال با همه اتفاقاتش داشت تکرار ميشد، و يک قضا و بلا دور و بر اين 5 اسفند ميچرخيد که بر چيز ديگري اصابت کرد، جان سالم به در برديم خدا را شکر، بگوييد خرافاتي شده ام، اشکالش چيست؟!
5- هميشه از صميمي شدن با آدم ها ميترسيدم، چون معتقد بودم تا صميمي نشوي مجبور نميشوي از کسي جدا بشوي و تازه جدا هم بشوي چه باک که دل کندن نميخواهد!
اما امشب بعد از اينکه هفت ماه و چند روز از صميميتم و نزديک به 11 ماه از آشناييم با ماه شب مهتاب ميگذرد، دارم فکر ميکنم که هيچوقت از اين صميميت و آشنايي پشيمان نخواهم شد.
همراهي بي مضايقه ات را جشن ميگيرم بهترين بهترين من!

*بين ما فاصله اي نيست بجز فراموشي… تو را به ياد خواهم آورد… تو را به ياد خواهم داشت… تو را هر شب در روياهايم تکرار خواهم کرد… و هر روز صبح که بر مي خيزم… گوشه ي لبم لبخندست… بين من و تو رازهاي نگفته ايست… که هرگز به کلام نخواهم آلود…

دعا ژانویه 9, 2008

Posted by Mahsa in من و خدا, پیام ها.
add a comment
پروردگارا!
خود را تقديم تو ميدارم
با من کن و از من ساز آنچه را که اراده ميکني
از اسارت نفس رهايم کن تا انجام اراده ات را بهتر بتوانم
مشکلاتم را بگير تا پيروزي بر آنها شاهدي باشد براي تمام کساني که با عشق تو، قدرت تو،و راه تو، ياريشان خواهم داد
باشد که بر اراده ات گردن نهم.

بخیر گذشت ژانویه 9, 2008

Posted by Mahsa in درباره دیگران, روز نوشت من, پیام ها.
add a comment
شب پنجره ها شکست و فرو ريخت
لولوي شيشه ها شيشه عمرش شکسته بود…
ديروز توي حلقه دعا گفته بودم دوباره راهمو گم کردم، يک راه بزار پيش پام، بهتريني که خودت ميدوني، و دلم آروم گرفت.
از جلسه که برگشتم شاد و شنگول بودم، انگار دوباره الکي خوش بودم، هوا يخ بسته بود و مستقيم اومدم سمت خونه و بعد يه سري زدم به بلاگ زندگي شب مهتاب…
ديدم انگار جدي جدي هوا ابري شده و ماه رفته پشت ابرا
و بعد ساعتها حرف زديم تا نميدونم چي شد که اون اتفاق افتاد!!!
راستش من خودم هم نفهميدم، اما خب بالاخره منم بي تقصير نبودم، شايد بايد بيشتر درک ميکردم فشارهاي کاري اين مدت رو، حتي اگرچه بارها هشدار داده بودم که بيشتر از خودت مراقبت کن.
وبعد
خدا ميدونه تو اون يک ساعت بيخبري چي کشيدم، آخه اين ماه هيچوقت منو بيخبر نميذاشت، حتي تو بدترين شرايط، پس بايد حدس ميزدم که ….
خدا رو يک بار ديگه شکر، بخير گذشت، بالاخره زنگ گوشيم آهنگ ماه شب مهتاب رو زد و صداش رو شنيدم، حالش هنوز کامل خوب نبود، ولي جاي شکرش باقي بود که به بيمارستان هم نکشيده بود.
انقباض عضلات قفسه سينه و يک آمپول درست حسابي آرامبخش که حالشو به هپروت منتقل کرده بود، اما هر چي بود خدايم رو شکر کردم دوباره.
حکمتش رو اما هنوز درست نفهميدم، اما ميدونم بعد دعاي ديروز حتما لازم بوده اين همه درد، شايد اينقدر هر دومون درد نکشيده بوديم که دلمون براي يخورده درد تنگ شده بود و بايد دنبال بهانه ميگشتيم.
بهرحال عليرغم اينکه ديشب همه به من گفتن آدم که اينقدر الکي نميميره ولي خدايا بازم شکرت، بدجوري زرد کرده بودم!
همه چيز در صلح و صفاست و هوا بس ناجوانمردانه سرد! تا امروز خدايم چه بخواهد…
پي نوشت: حکمت احتمالا در همان شکستن شيشه لولوي شيشه ها بود!